پشتِ شیشه ی انتظار که می بینم تان ، دلم به شادیِ کودکانه ای پر می کشد به داشتن تان ، تا سهم کوچکی از خانه ام آبی شود و خاطره ای فیروزه ای برایم زنده کند ، از روزهای کودکیم. خانه ای که هرۀ پنجرۀ آفتابی اش پُر بود از کوزه های کوچک و بزرگِ آبیِ لاله جین ... پُر از طعم ترش و شیرینِ روزگارانم. آن سوی رنگ آبی تان ، کوچه ای ، که حیاط بزرگی بود برای بازی های کودکانۀ من و همه ی آنهایی که دوست بودند از جنس خواهر و برادرم ... کوچه ای که همه ی مادران ، خواهر بودند و سهم من ، خاله های دوست داشتنیِ بی شمار ... و جای بعضی چقدر خالیست! ... و جای همه ی آن روزگاران که شاد بود و بی خیال گذشت. روزهایی به رنگ سبز آرامش ... پُر بود از گل و کتاب و شادی و میهمانی و رقص و رقص و رقص ... امروز ، همه ی حسرتش ، آه می شود به دیدن تان ، کوزه های آبیِ لاله جین ... به هوای آن روزها ، تمام تان را گل می کارم ، سبز و قرمز ... و همه ی وجودم نگاه می شود به رنگِ فیروزه ایِ ناب تان ، که محسورم کند و مخمور به مزمزه ی خاطرات سبزِ کودکیم. زیبا کرده اید خانه ام را امروز ، کوزه های آبیِ لاله جین ... که یکی کم بود ، تا به هر چرخش نگاه پُر شوم از سِحرِ نافهمیدنیِ فیروزه ی وجودتان و گل های باغچه ی خاطراتم. مستم می کند این رنگ ، این عطر ، نور شمع و موسیقیِ دورِ آسمان آبی ، و من باز هم ... غرق می شوم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:10 توسط سلماز |