تبليغاتX
یادداشت های روزانه من - چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد.

به سنگ سفید خیره می شوم. چیزی رویش نیست. جز تاریخ تولد و تاریخ رفتنت.

نگاهم می چرخد به سمت او ... روی صندلیِ چرخدار ...!

بعد از قریب به چهل سال زندگی مشترک ، برای اولین بار بیمار شد. چیزی بیش از بیماری ، تقریبن زمین گیر. تو فقط یک ماه صبور بودی و بعد ، اعلامِ خستگی و اعلامِ نیاز به زندگیِ دوباره با شخصی دیگر.

فوران می کرد حرف هایت. گفتی بیش از این صبر جایز نیست. معلوم نیست چقدر بیماری او پیشرفت کند. حتی معلوم نیست تا فردا زنده بماند یا نه. گفتی که تو زنده ای و می خواهی زندگی کنی و دوباره آغاز کنی و رفتی که آغاز کنی ... ولی برخورد با یک موتور و ... پایان!!!

هنوز نگاهم خیره است به سنگ قبر آدمی که قرار بود سال ها زندگی کند و نکرد!!! ... و او ...! روی صندلی چرخدار! ... قرار بود ، حتی تا امروز هم نباشد ، اما ... هنوز هست!

و من ... قضاوت نمی کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:57 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


پیوندها

چهل و هشت
فرشاد
مهتاب
کتایون
بهار
ماری
نفیس
هیسنا
گاهنامه ندا
پروانۀ کوچک
آن سوی مه
دل کوچولو
آفتاب ناز
سودابه
نلیا
لاله
پونه
رها
کتی
کورال
نیلسا
کیهان
امرتات
سپیده
مرجان
سرگشته
سودابۀ دیگر
تقویم صبورا
شکلات تلخ
آزاده نیلی
سوماپا
پیاده رو
کلپاسه
یک کارگردان
لبخند و زهرخند
دفترچه خاطرات
لحظه های ناب
کافه جویبار
هستی
نیلوفر
مهرگان
مقالات علمی رایگان
یکی از همین آرشها
تحلیل مسائل اجتماعی
خاطرات یک تدوینگر جوان
دلم برای باغچه می سوزد