به سنگ سفید خیره می شوم. چیزی رویش نیست. جز تاریخ تولد و تاریخ رفتنت. نگاهم می چرخد به سمت او ... روی صندلیِ چرخدار ...! بعد از قریب به چهل سال زندگی مشترک ، برای اولین بار بیمار شد. چیزی بیش از بیماری ، تقریبن زمین گیر. تو فقط یک ماه صبور بودی و بعد ، اعلامِ خستگی و اعلامِ نیاز به زندگیِ دوباره با شخصی دیگر. فوران می کرد حرف هایت. گفتی بیش از این صبر جایز نیست. معلوم نیست چقدر بیماری او پیشرفت کند. حتی معلوم نیست تا فردا زنده بماند یا نه. گفتی که تو زنده ای و می خواهی زندگی کنی و دوباره آغاز کنی و رفتی که آغاز کنی ... ولی برخورد با یک موتور و ... پایان!!! هنوز نگاهم خیره است به سنگ قبر آدمی که قرار بود سال ها زندگی کند و نکرد!!! ... و او ...! روی صندلی چرخدار! ... قرار بود ، حتی تا امروز هم نباشد ، اما ... هنوز هست! و من ... قضاوت نمی کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:57 توسط سلماز |