تبليغاتX
یادداشت های روزانه من - پل هوایی

 

پله ها را به سنگینی بالا می رود! ... حجم انبوهی از بار روزانه كه هر روزش مي كشد بر دوش! ... هر روز و هر روز و هر روز! ... بر دل و بر دوش! ... نگاه سردش به روي ماشین هایي مي افتد که از زیر پایش می گذرند! ... و چه به سرعت دور می شوند!!! ... دوران خوش كودكي! ... ديگرش خسته است! ... خسته از هيچ و همه چيز!

پل هوایی! ... باز هم پل هوايي است و هوای آن روزگارانِ سپري شده! ... آه ...!

...

..

.

شانه به شانۀ هم مي رفتند ... دختر پر هیجان حرف می زد و سبكبال ... پر تحرك ... پرتكاپو ... همراه با همۀ شادی های حضور! ... و او ... پسر ... انگاري ، نمی شنيد!

دختر ، بي خيال بود! ... می خندید و ادامه می داد ... و او ... باز هم ، بی تفاوت!  ... يك همراهِ ساكت! ... يك هم مسيرِ خاموش! ... يك هم قدمِ آرام! ... آيا می شنيد؟! ... آيا او ، هم نفس بود؟!

از گوشۀ چشم زیبایش ، نگاهی به او انداخت و باز ادامه داد! ... با حرارت و با طراوت! ... از زمين و زمان مي گفت تا شايد اندك نگاهي به خود جلب كند ... شايد! ... و او! ... و او! ... اوي او! ... اويي كه لباس هايی همیشه آراسته داشت و موقر و كم حرف! ... شايد بشود گفت ، ساكت! ... دور از دسترس! ... دست نيافتني! ... با آرزوهايي در غبار! ... با روياهايي خاكستري!

.

..

...

نفسش بند آمده بود! ... بالا رفتن از اين پله ها وقتي كه جوان بود ،‌ چه آسان مي نمود و او چه سبك بود و راهوار! ... به بالاي پل نگاه كرد و مسيري كه هر روز بالا مي رفت و امروز هم!

...

..

.

دختر ، از مریم می گفت و از روزگار سیاهی که گذرانده بود! ... و خوشحال از اين که توانسته بود ، دوباره به زندگیِ آرام و شادش بازگردد! ... و در این بین ، حرکت چشمی آرام ، به سوی او! ... نه! ... نه! ... نمی داند! ... حضورم را اصلن حس نمی کند! ... مرا اصلن نمي بيند! ... حتي نمي داند كه من اينجا هستم! ... چه بگويم؟! ... آيا حرف های مرا می شنود؟! ... آيا حس مرا لمس مي كند؟! ... آيا اندكي به من نيز مي انديشد؟!  ... آيا ...؟! ... آيا ...؟! ... آيا ...؟! ... شايد حرف هايم چندباره است ؟! ... شايد خودم چندباره ام؟! ... تكراري!!! ... و او ... خسته از اين همه تكرار؟! ... قلبش فشرده مي شد!‌ ... حس ذوب شدن! ... مجذوب شدن! ... آيا مي دانست تا چه اندازه دوستش دارم؟؟!!

.

..

...

عجب بار سنگيني است! ... پاگرد بزرگي دارد اين پل هوايي اتوبان كنار منزل من!‌ ... مي توان كمي ايستاد و آسود و نفسي تازه كرد و دوباره رفت! ... متعجبم! ... چگونه اين همه سال ، این چنین با خود كشيدم و باز هم مي كشم ، باز! ... آيا تو مي داني؟! ... به يقين مي داني ، ولي هم چون گذشته هاي دور ... باز سنگ و سرد و خاموشي ... با نگاهي به افق ... با نگاهي آميخته به روياهاي خاكستري! .. چه مي كاوي؟! ... بگو من هم بكاوم!

...

..

.

جنگ نابرابری بود میان احساس و غرور! ... دختر ، کماکان به شادی و پرحرفی مي گذراند! ... و او ... و او ... هرگز نمی دانست درون دختر چه غوغایی برپاست! ... مرا ببین ، چه مي سازم برايت آرزوها! ... مرا بشنو ، چه مي گويم برايت شادماني! ... فقط يك بار ، بگو در دل چه داري! ... فقط يك بار! ... همين يك بار!

چاره اي نيست! ... احساس يا غرور؟! ... با او يا بي او؟! ... غرورش را زير پا بگذارد و این بارش  بشكند؟! ... به آرامی دستش را می گیرد! ... و باز هم ، برايش زمزمه مي كند! ... حرف و حرف و حرف ... تا شايد ... تا شايد بتواند مهار كند ، آشوبی را كه پنهان می کند ، از او! ... کودکانه می خندد و بازيگوش ، فقط شايد ... فقط شايد بتواند سرخیِ گونه هایش را پنهان كند زیر سایۀ خنده هایش ، از او! ... از زیر چشم ، نگاهی دوباره می اندازد به حلقۀ دستانش! ... نه! ... نه! ... بی فایده است! ... او حتی حضور دست های را نيز احساس نمی کند! ... انگشتانش بی هیچ احساسي همان طور مانده است ، همان طور که بود! ... لمسي لمس! ... سرد و سنگين و بي روح! ... شادی هایش فروکش می کنند! ... آرام! ... سرد! ... خاموش! ... لاک پشتی است که به لاکش می خزد و مچاله می شود! ... نگاهش می کند! ... شايد آخرين نگاه باشد! ... همان چهرۀ سنگی! ... واااااي! ... چطور نمی خواند غوغای درونم را!!!

.

..

...

نفس عميقي مي كشد! ... بارش را برمي دارد و ادامه مي دهد! ... به دختر جوان باطراواتی نگاه مي كند كه دست پسري را گرفته است و به سرعت مي گذرند! ... چه شاداب! ... چه شادمان! ... من هم چنين شاد بودم و مسرور با او؟!

...

..

.

دختر ، دستش باز می شود ،‌ كم كم! ... غم از چشمانش بالا می کشد ، آرام! ... كه آيا هيچ نفهمد او؟! ... كه آيا آزرده نشود ، خاطر؟! ... كه آيا دیوانه ام ،‌ شايد؟! ... كه آيا او نيست با من مست؟! ... كه آيا او نيست با من شاد و خندان؟! ... كه آيا من چه درگيرم با او ... با خود؟! ... چه آرام می اندیشد به جدايي ، اين همان ذهن مشوش ... و شايد رهایی! ... چه نرم!

.

..

...

پله ها را بالا می رود ، به سختی! ... چيزي نمانده است! ... هميشه بالا رفتن از اين پله ها سخت تر بوده است از پايين رفتن! ... كاشكي پل هوايي اينجا هم ،‌ پلۀ برقي داشت! ... آيا باز هم لذتي داشت؟! ... هر چه خاطره دارد از همين بالا رفتن هاي روزانۀ اين چند ساله است! ... يك عُمر پل هوايي! ... ديگر عادت شده است! ... چيزي هم به پلۀ آخر نمانده است!

...

..

.

انگشتان دختر ، از هم بازتر می شوند! ... سُر می خورند تا شايد رها شوند ، از دست هایی که عاشق نیستند! ... فقط نوک انگشت هایش مانده است تا جدايي! ... تا رهايي! ... ولي ، نه! ... نه! ... دست او حلقه شد سخت بر دستش ، درست  یک ثانیه به جدایی!!! ... غم سرازير مي شود از نگاهش! ... اشك شوق مي نشيند به جايش! 

.

..

...

پله ها تمام شدند! ... از اينجا به بعد ، بالا رفتني نيست! ... نگاهی به ماشین هاي رنگارنگ زیر پل مي اندازد! ... هنوز غمگین است و خسته!‌ ... پله ها تمام شده اند! ... ولي روحش ديگر نمي تواند اين بار سنگين را بر دوش كشد ، هر روز!‌ ... شايد اين هم تمام شود ، روزي!

...

..

.

دختر مبهوت است! ... حرف های او ، عسل است ، کند و سنگین ... و آرام آرام  سر ریز می شوند از نوك انگشتان ، مِهري شيرين! ... می دانی؟! ... فقط حضورت! ... حتی اگر آرام بنشيني! ... از تمام داستان مریم ، براي من همان قدر بس ، که صدای شاد تو را مدام مي شنوم! ... و اعلام حضورت! ... حس بودنت!

دختر ، نگاهش می کند ، هم چنان مبهوت!!! ... چشم های او محو است در افق و می کاود هنوز! ... اما ،‌ محيط است بر تمام وجودش!

حرکات زیر چشمیت را دوست دارم تا مرا غرق در رویا کند ،‌ خانومي! ... و نيز تردیدهایت! ... انتظار پیروزی یکی بر دیگری! ... و دست هایت نيز! ...   هرگز ... هرگز ... هرگز ... هيچ وقت دست مرا رها نکن!

.

..

...

چيزي به انتهاي پل نمانده است! ... امروز هم گذشت! ... آيا فردا هم بر روي اين پل خواهم بود؟! ... چه سخت است ، كشيدن روزانۀ اين بار سنگين! ... بي خيال! ... تا امروز كه گذشت ، از اين پس هم خواهد گذشت!

...

..

.

هیچ چیز نیست! ... نه هیاهوی ماشین ها و نه صدای بوق شان! ... نه عبور مردم و نه شلوغیِ خیابان! ... تو گویی ، فقط او هست و اوي او! ... آرام ، دست در  دست ، در سکوت! ... به سوی خياباني در فردا قدم می زنند و چه خالی! ... بی هیچکس! ... بی هیچ چیز! ... آيا كسي از آن خيابان گذر خواهد كرد؟!

...

..

.

يك پل هوايي ، هر چقدر هم بزرگ باشد ، خيلي زود تمام مي شود! ... خيلي زود!‌... اين را زني مي گفت كه هر روز از پل هوايي مي گذشت ... آرام ... ساكت ... خسته! ... كاش پلي بود كه هيچ وقت تمام نمي شد! ‌... شايد در انتهاي آن پل بي انتها ، يك قناري بود كه براي من مي خواند! ... اي كاش ...! ... اي كاش به هيچ پلي نمي رسيدم ، مگر با يك قناري در پايان!

.

..

...

کلید را در قفل می چرخاند! ... در را آهسته باز می کند ، انتظار! ... آيا ماشین کوچک قرمزي به پایش می خورد با شتاب؟! ... آيا كسي در آستانۀ در ، لبخند می شود و آغوش؟! ... آيا صدايي در اين خانه ، مي پيچد روزی ، باز باران با ترانه؟! ... آسمان آبی و سیب؟!

 

 

پ.ن: دارد. بزودی...

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 17:10 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


پیوندها

چهل و هشت
فرشاد
مهتاب
کتایون
بهار
ماری
نفیس
هیسنا
گاهنامه ندا
پروانۀ کوچک
آن سوی مه
دل کوچولو
آفتاب ناز
سودابه
نلیا
لاله
پونه
رها
کتی
کورال
نیلسا
کیهان
امرتات
سپیده
مرجان
سرگشته
سودابۀ دیگر
تقویم صبورا
شکلات تلخ
آزاده نیلی
سوماپا
پیاده رو
کلپاسه
یک کارگردان
لبخند و زهرخند
دفترچه خاطرات
لحظه های ناب
کافه جویبار
هستی
نیلوفر
مهرگان
مقالات علمی رایگان
یکی از همین آرشها
تحلیل مسائل اجتماعی
خاطرات یک تدوینگر جوان
دلم برای باغچه می سوزد