تبليغاتX
یادداشت های روزانه من - گر ز دست برآید ...

گوش هایت را می گیری ، به دو دستِ تمنا

تا نشنوی همهمه های بیهودگی

لب هایت را می پوشانی ، به دو دستِ احتیاط

تا نگویی آنچه ناگفتنی است ، به خدای خالقش

چشمانت را ...

چشمانت را می گشایی ، اما

ناتوانی از بستنش به روی چشم های تیله ایِ کوچک

ناتوانی از ندیدنش

پر و خالی می شوی ...

تار می شود!!

 

به ناامیدی ...

دست هایت را میانِ گلدانِ تهیِ امید می کاری

شاید گلی ، که او به دیدنش لبخند شود

شاید درختی ، که او به آن تکیه کند

شاید ...

هیچ .

 

چشمانت را بارش می کنی

به انتظارِ رویشش

نگاهت را ، قاب می کنی ، به آسمان

به لب هایی که ... شاید ... شاید بگوید

آری ...!

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:20 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


پیوندها

چهل و هشت
فرشاد
مهتاب
کتایون
بهار
ماری
نفیس
هیسنا
گاهنامه ندا
پروانۀ کوچک
آن سوی مه
دل کوچولو
آفتاب ناز
سودابه
نلیا
لاله
پونه
رها
کتی
کورال
نیلسا
کیهان
امرتات
سپیده
مرجان
سرگشته
سودابۀ دیگر
تقویم صبورا
شکلات تلخ
آزاده نیلی
سوماپا
پیاده رو
کلپاسه
یک کارگردان
لبخند و زهرخند
دفترچه خاطرات
لحظه های ناب
کافه جویبار
هستی
نیلوفر
مهرگان
مقالات علمی رایگان
یکی از همین آرشها
تحلیل مسائل اجتماعی
خاطرات یک تدوینگر جوان
دلم برای باغچه می سوزد