گوش هایت را می گیری ، به دو دستِ تمنا تا نشنوی همهمه های بیهودگی لب هایت را می پوشانی ، به دو دستِ احتیاط تا نگویی آنچه ناگفتنی است ، به خدای خالقش چشمانت را ... چشمانت را می گشایی ، اما ناتوانی از بستنش به روی چشم های تیله ایِ کوچک ناتوانی از ندیدنش پر و خالی می شوی ... تار می شود!! به ناامیدی ... دست هایت را میانِ گلدانِ تهیِ امید می کاری شاید گلی ، که او به دیدنش لبخند شود
شاید ...
هیچ .
چشمانت را بارش می کنی
به انتظارِ رویشش
نگاهت را ، قاب می کنی ، به آسمان
به لب هایی که ... شاید ... شاید بگوید
آری ...!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:20 توسط سلماز |