تبليغاتX
یادداشت های روزانه من

حرف من نقبی است رو به سوی هیچ

قصه ام پرپیچ

رمز من شعریست تو به تو و خیس

....

 

(بهناز حقیقی)

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:4 توسط سلماز |


 

از هر آنچه نام ترحم بر آنست بیزارم

از نگاه پر افسوس

از همراهی برای تنهایی

از سخن برای دلسوزی

آنچه میان ماست بگذار به حساب فرزندیم، همسریم، مادریم.

بگذار به حساب دوستیم

من تنهایی هایم را تقسیم نمی کنم؛ غم هایم را هم

من اندیشه ام را تقسیم می کنم

باورهایم ، دوست داشته ها و نداشته هایم... قلبم

و اندیشه هایت ، باورهایت و احساست را دریافت می کنم.

برای تنهایی هایت دل نمی سوزانم.غصه هایت را دست آویز همراهیم نمی کنم. هر چند قلبم را به درد می آورد. اشکهایم را بر دردهایت، نخواهی دید. راهی اگر باشد ، بی آنکه بدانی هموار می کنم . نباشد، همراه می شوم.

همانطور که شادیهایت را همراهم.همانطور که همراهم - همیشه.

در پیروزیهایت، بالا و پایین می پرم.اندیشه ات را پاس می دارم و احساسات پاکت را دوست می دارم.

در گل یا پوچ زندگی ... مشتم را باز می کنم.... برای تو ، یک شکوفه سیب.نشان صداقتم.

دستهایت را نشانم بده...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:13 توسط سلماز |


*امروز از دنده چپ بیدار شدم. یعنی بیدارم کردن.

تلفن زنگ زد و تا من از وسط  فیلمای سینمایی که تو خواب می بینم بیرون بیام و گوشی رو بردارم قطع شده بود.ای بدم میاد وقتی دارم یه خواب خوب میبینم کسی بیدارم کنه. دلخور شماره رو نگاه کردم و از آشنا نبودنش کلی حرص خوردم. تازه داشتم واسه خودم نق می زدم که بخاطر یه شماره اشتباه بیدار شدی. که دوباره تلفن زنگ خورد.همون شماره.

- بله.بفرمایید!!!

- ببخشید خانوم...( لوس و کشدار بخونید) اممممممم.... چطوری بگم .... حالا شایدم ....

- شما؟( کفری بخونید)

- مممم.... من راستش یه سوال داشتم .... می تونم بپرسم؟.... حالا شایدم جوابشو ندونید یا نخواهید جواب بدین ولی...( خنده لوس)

- صبر کن. مثل اینکه اشتباه گرفتی آقا. در ضمن شماره ات هم افتاده. اگه یکبار دیگه زنگ بزنی من می دونم و تو.( عصبانی) .... تق.( صدای گوشی که کوبوندم)

دو دقیقه گذشت دوباره زنگ. بی هوا برداشتم.

- خانوم محترم اگه من قصد مزاحمت داشتم از خونه خودم زنگ نمی زدم.( حالا اونم عصبانی)

- دوباره تق.

خودمونیم خنده ام گرفت. خوابم هم پرید. حواسم اومد سر جاش.دیدم خوب راست می گه.اولا الان دیگه مثل صد سال پیش کسی مزاحم تلفنی نمیشه.دوما : اگرم بخواد بشه از خونه خودش زنگ نمی زنه.

حوصله حلاجی نداشتم .زنگ زدم به همسر و ما وقع رو گفتم. با خنده گفت حتما مسعود بوده !!

بعد کلی خنده و داستان قرار شد زنگ بزنه و اگر آشنا بود عذر خواهی کنه و اگر مزاحم بود گوشی رو بده دستش.( بماند که یک بدبخت بی کار و تنها بود که انقدر به تته پته افتاده بوده که فکر کنم آقای همسر ازش عذر خواهی کرده)

*همسایه محترم جهت گزارش و غیبت از بقیه تشریف آوردن.تا دهنشو باز کرد یک شستشوی حسابی و آفتاب. ( اصلا دلم خنک نشد. من که اهل شست و مال نیستم)

* امروز نه که خیلی حوصله هم داشتم هر چی جوشکار و برقکار و لوله کش بود تو دنیا جمع شده بودن خونه ما. سر جوشکار وایستادم  تا با طمانینه در رو جوش بده. و با 4 تا لوله کش همه لوله های ساختمون رو وارسی کردم. و جاتون خالی دقایق مفرحی رو گذروندم. همه عالم کارشونو گذاشته بودن واسه امروز.

با عرض معذرت از جامعه محترم لوله کش. واقعا شادابن این ملت. خوب پدر جان اول همه رو چک کن بعد وسایلتو جمع کن.

جهت اطلاع: یک لوله ترکیده تعویض- وسایل جمع- امتحان – فوران آب از لوله دوم

لوله دوم تعویض- وسایل جمع- امتحان – فوران آب از لوله سوم... و الی آخر تا لوله هشتم

سرمو بکوبم به این دیوار یا یه چیزی بهشون بگم.... چیزی نمی گم.

*...

*....

*....

فکر می کنم چقدر امروز حالم خرابه. هیچی حالمو جا نمیاره .نه شوخیهای تو. نه بازی فکر و بکر. نه نوشتن. نه خوندن....

 چرا الکی غمگینم؟ الکی؟!!!!...

 

گل کوچکمو نگاه می کنم که هر روز پژمرده تر میشه .

.........................................................................................................................................

اینو دیشب نوشتم و اما به دلایلی حذفش کردم. حالا با حال بهتری آپش می کنم.

باید حتما اینهمه خودخوری می کردم. باید حتما تو دلم به همه مقدسات عالم بد و بیراه می گفتم.

*لابد چشمام انقدر ناراحتیمو هوار زده که اینطور مهربانانه سعی کردی ، بهتر بشم. بازی کردیم. حرف زدیم و آخر با نا امیدی گفتی چرا چیزی نمی نویسی که حالت بهتر بشه؟

باید حتما تا ساعت 3 صبح بیدار می نشستی همینجا. تا من بچگانه و احمقانه یک نفر دیگه رو هم درگیر کنم.

* باید حتما فوران می کردم. گریه می کردم. تا تو اسباب بازی ای رو که سالها پیش گم کرده بودم پیدا کنی و این کودک احمق آروم بشه. باید سه ساعت وقتتو با نق نق های من تلف می کردی.دوست من.

*باید حتما صدام می کردی تا بفهمم منتظر آرامش منی. و باید یک ساعت دیگه منو به حرف می کشیدی تا اون سه ساعت رو تعریف کنم تا با هم به این دنیای نکبت بخندیم تا من بلاخره ساعت 4خوشحال بخوابم.

باید حتما میذاشتم تموم این اتفاقات ساده بیفته تا امروز از رفتارم شرمنده بشم.

من تمام دیروزم رو به بچگانگیهای احمقانه گذروندم. باید از* تو و *تو معذرت بخوام.

تمام امروز به تکرار این جملات گذشت...

شادیات مال مردم. غصه هات مال خودت.

گل کوچکت، فقط گل کوچیک توست.

طراوتی اگر باشه برای خودش ؛ پژمردگیش مال توست.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:32 توسط سلماز |


کمتر اتفاق می افتد، اینطور در آهنگی غرق شوم!!!!

گوش می کنم ، گوش می کنم ، گوش می کنم !!!!

می چرخم.می رقصم. با تو ، بی تو

به دیوانگیم می خندی . و نمی دانی رقص و دلگرفتگی چه تلفیق بیهوده ایست.غم انگیز و مضحک.

و من پُرم ، ازاین تلفیقات غم انگیز و مضحک.

...لا لا لای لای لا لا ...

می چرخم... اتاق، می چرخد

ارکیده پژمرده ام، می چرخد

تلاشهای بی حاصلم، می چرخد

...لا لا لای لای لا لا ...

خنده های تو ، می چرخد

همه خاطراتم...

...لا لا لای لای لا لا ...

روزگارم ، می چرخد

همانند این آهنگ...شاد و دلگیر

همپای روزگارم، می چرخم...

...

رقص و دلگرفتگی ، تلفیق... مضحکی است.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:41 توسط سلماز |


هر وقت اسم ولنتاین میاد نیش بنده به پهنای صورتم دقیقا از این گوش تا اون گوش باز می شه.

یاد اولین کادوی ولنتاینم می افتم.

اولین هدیه والنتاینتون چی بود؟

گو اینکه من زیادی ایرانیم و از این قرتی بازیای فرنگی خوشم نمیاد( البته اگر تاریخ رو به 29 بهمن روز عشاق ایرانی برگردونن، من دیگه مشکلی ندارم) اما این یکی فرق داره. اونم به علت نوع خاص هدیه ایه که گرفتم.

تصور کنید روز ولنتاین باشه و شما از صبح کلی تلفن داشتید از دوستان و فامیل ، جهت گزارش نوع هدیه والنتاین.

یکی قاب عکس ، یکی خرس پشمالو، یکی شمع و شکلات... بعد همینطور که چمباتمه زدین وسط هال با دو تا دست زیر چونه ، فکر می کنید که والنتاین دیگه چه صیغه ایه؟ این قرتی بازیا دیگه چیه؟ ما که نه در دوران عاشقیت نه بعد از زوجیت از این داستانها نداشتیم!!!!بنظرتون لوس میاد - اما ته دلتون یه موجود وولوولیه که دلش کادوی ولنتاین می خواد.

درست همون موقع در باز می شه و طرف مربوطه رو می بینید با یک جعبه خیلی خیلی بزرگ.

آنچه گذشت ، اندر حکایت احوالات ما بود روز والنتاین چندین سال پیش.

و اما بعد...

ذوقمرگی دیگه بیشتر از این نمیشد اما من خودمو کنترل کردم که ببینم داستان چیه!!! و اصلا طرف مربوطه می دونه والنتاین کیلویی چنده یا نه؟

وقتی جعبه رو برد بالا و با یک لبخند گنده گفت: اینم یک هدیه والنتاین برای تو...همونطور چمباتمه چسبیدم به سقف... این قسمت سانسور.............. تا اونجایی که عین کودکان 4 ساله مشغول باز کردن کادو شدم.

نمی دونم دیگران اگه یه همچین هدیه ای میگرفتن چه عکس العملی نشون می دادن؟؟!!!!

من تا دو روز می خندیدم، بعدش هر وقت یادش میافتادم می خندیدم، بعدش هر سال روز ولنتاین.

کادوی من یک صندلی بود. از اینایی که ( گلاب به روتون) جای توالت فرنگی استفاده می کنن.خیلی شیک البته. دو تا دسته خوشگل داشت.

هیچ کسی روز ولنتاین همچین هدیه ای گرفته؟

برای من بهترین هدیه بود.

وقتی تو یه خونه اجاره ای زندگی می کنی که امکانات نداره این هدیه از تمام جواهرات دنیا با ارزشتره.الان هم که امکانات داریم هدیه قشنگم انکادر شده در زیرزمین به سر می برد.

پ.ن: والا زمان ما از این خبرا نبود. بعد از زمان ما هم از این خبرا نبود. فوق فوقش دو تا مغازه تو شهر از این کالاهای فانتزی و جینگیل بینگیل میاوردن. جدیدا چه خبر شده؟!!!! بالای شهر – پایین شهر – هر کجا پا میذاری این خرسای قرمز و قلبای سوراخ و کارتای شنگول منگولو میبینی!!! داستان چیه؟ تقاضا بیشتر شده؟ عاشقا بیشتر شدن؟ عاشقا عاشقتر شدن؟ عاشقا لوس تر شدن؟ لوس ها عاشق شدن؟ فرنگی تر شدیم؟ فرنگی دار شدیم؟ ابراز عشق قشنگتر شده؟ قشنگا بیشتر شدن؟ .....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 17:20 توسط سلماز |


جعفریها را 3 بار می شویی.4 بار.5 بار.در حوله مخصوصش می پیچی تا زودتر خشک شوند. خرد می کنی یکی درشتتر یکی ریزتر...

- زن باید همه ریزه کاریها ی خانه داری را بلد باشد . اینکه فقط همه چیز را در قابلمه بریزی و شانس بیاوری ، کار نمی شود.

دستت را در هوا تکان می دهی تا ابر افکارت را بهم بریزی. همیشه اینکار را می کنی ؛ وقتی فکری خوشایندت نیست.

خمیر را باز می کنی. یک قاشق مایه گوشتی ، کمی جعفری – می پیچی. از حرفه ای پیچیدنت؛ احساس رضایت داری.

- چه کسی اهمیت می دهد .هیچکس موقع خوردن فکر نمی کند چقدر اینطور پیچیدن سخت است.

دستت را در هوا تکان می دهی.

یکی ، دو تا...خمیر کم و کمتر می شود و کنارت سینی های پیراشکی پر و پرتر...

زنگ در- با آرنجت در را باز می کنی...

- سلام حال شما... بفرمایید....

- دستهایت آردی است.  چه کار می کردی؟ خوب پس مزاحمت نمی شوم.فقط چند دقیقه...

بدون توجه ازدر رد می شود.

آهت را فرو می خوری اما نمی توانی جلوی حرکت نی نی چشمانت را بگیری که به علامت استیصال بالا می رود.

- وای چقدر پیراشکی... با اینهمه گرفتاری این چه کاری است که می کنی؟!!

از بازار بخر هم ارزان هم خوشمزه.وای وای چه دالبرهای ریزی!! حوصله دارید؟

- خوب من...

- بیرون دورش را با چنگال فرم می دهند . خیلی قشنگتر... واه واه چه ریزم هست این که یک لقمه بیشتر نمی شود.

صرف نظر می کنی... حرفت را می خوری.

- ببین می خواستم بگویم با این طبقه چهارمی ها رفت و آمد نکنید. آدمهای بیخودی هستند. مرتب از همه چیز ایراد می گیرند. من هم البته حالشان را گرفتم. خرابیه آسانسور را به گردنشان انداختم. گفتم حق الناس است. باید بدهید.

نیشش تا بنا گوش باز می شود و دسته ای پول نشانت می دهد...چای را روی میز می گذاری و  می اندیشی ... چه لبخند زشتی!

روی مبل می نشینی.انگار روی یک صندلیه ناراحت. با زانوانی به هم چسبیده و پشتی صاف .لم نمی دهی. ظرف شیرینی و قند را روی میز سر می دهی به طرفش...

 تکانی به خود می دهد و از گوشه چشم نگاهت می کند...

- من قند دارم. ماشالا خونه لی لی همه چی فت و فراوون. از کشمش بگیر تا انجیر و توت خشک...می گویم مادر اینقدر برای من خرید نکن!!

آره داشتم می گفتم به این زنیکه بغل دستی هم زیاد رو نده...

ظرف کشمش چند ثانیه ای روی هوا می ماند...

- دیروز رفتم سراغشان...

نگاهت به تلویزیون خیره می ماند... یک کلیپ از نانسی... آهنگهای عربی را دوست نداری اما این آهنگ....به دهانش خیره می شوی که یک روند حرف می زند- ترانه را می شنوی.طولانی... غمگین...

- فهمیدی؟

- ها...

- ولش کن اصلا. آمده بودم بگویم که می دانی دکتر دوباره  زن گرفته؟؟

چشمانت را بر هم می گذاری .باز هم فشار دندانها...

لبخند نمی زنی.

- گوشت با من است؟

اینها هیچ. می خواستم بگویم چند وقتیست احساس می کنم همسایه ها رفتارشان عوض شده. انگار همه مشکلی دارند. همه یک جوری هستند.

ظرفها را در ظرفشویی می گذاری. دستهایت لبه ظرفشویی را محکم گرفته اند. لبهایت را روی هم فشار می دهی محکم. محکم. تا مبادا حرفهایت فریاد شود.

کسی در وجودت فریاد می زند: بقیه مشکل دارند؟!!!! یا تو دیییییییییوانه.

برمی گردی و آرام می گویی : هیچکس با...

- اصلا برایم مهم نیست.فقط خواستم تو حواست باشد.دوره زمانه بدیست. اما تو فرق داری...

به پیش بند آردیت نگاه می کنی.

در دلت می گویی: چه فرقی؟!!!

- خوب من بروم.ممنون از دلداریت.

سعی می کنی هاج و واج نمانی...

در بسته می شود..

نفسی از سر آسودگی .

سرت را به چار چوب آشپز خانه تکیه می دهی...

باقی مانده خمیرها خشک شدند

می اندیشی... چه خسته ای از این حرفهای...

دستت را در هوا تکان می دهی...

یک قاشق مایه گوشتی – کمی جعفری...

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:37 توسط سلماز |


 

بوی نرگسهای دور می آید

شاد باش، چشمهایت - همیشه نگران

طومار تنهاییش بسته می شود

گفته بودی! ...

عاقبت ، آن عاقبت آمد برایش ، شاد.

عاقبت من هم به دعا بنشین

ای چشمهایت، همیشه نگران

طرح سبزی از تو ، روی قلب من

بوی نرگس ، در همه وجودم

و لبخند محو تو که نور می تاباند ، چشم ترم را...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:6 توسط سلماز |


 

بعضی وقتها ؛ بعضی نوشته ها تو را به اوج می برند. بعضی وقتها به موج می سپارند. بعضی اوقات ...

چند خط فقط ؛ دنیای کوچکی را که ساخته ای ، ویران می کند...

فراموش خواهی کرد. اما این بغض همیشه با تو می ماند ؛ که کجا ایستاده ای!!!

که اگر دستت می رسد، کاری بکنی...

که اگر نمی توانی ، شانه بالا نیندازی...

که نگذری ، آرام ...

که بگذاری ویرانه های دنیایت با چشمانی روشن تر ، بازتر، خیس تر ، ساخته شوند از نو - برای من ، برای تو، برای ما و برای کودکان فردا...

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:40 توسط سلماز |


باز دلگیرترین گوشه این دنیایم

صدا کن مرا

تا پرواز ، تجربه ام باشد از این دلگیری

صدا کن مرا

اگر فقط یکبار

از رویاهایم همین مانده باقی

باقی، بهانه

برای بودن ، فقط

نت ها را بالا و پایین می کنم

امواج صدا را

چشمانم را میبندم

گوش می شوم، همه وجود

شاید حس کنم

آن آوای ناشنیده را

وقتی بگویی...

همان رویای ناگفته را...

تلخ...

صدا کن مرا

به زانو افتادن، دردی نیست

شکستن، دردی نیست

پایان رویا ، دردی نیست

درد من ، ناشنیدن توست

صدا کن مرا...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 13:50 توسط سلماز |


همینطور که مشغول کاری ؛ حرف می زنی. گاهی ساکتی، گاهی آسمون و ریسمون رو به هم می بافی.امروز روز بافتنه.

نگاهت می کنم و قلبم تیر می کشد. زن زیبایی هستی. آه می کشم، از یادآوریه سرنوشتت.

- چرا باید الان اینجا باشی؟!!!

احساس شرمساری می کنم – دستمال رو از دستت میگیرم – حس نا خوشایندی که نمی دانم چیست!!!

-  تقصیر کیست که تو  اینجایی؟

کسی می گوید: کار که عار نیست.

می گویم: کار که عار نیست.اما کاش اینطور نبود. کاش دنیای بهتری داشتیم.

و تو از مراسم خواستگاریه برادرت حرف می زنی...

- لکه از رو میز پاک نشده همینطور که به تو گوش می دهم با دستمال می افتم به جونش.

... خانوم دیروز زنگ زدیم بریم خواستگاری، گفتن پسره تنها بیاد. اما مادرم من رو هم فرستاد. وارد شدیم دیدیم همه خانواده جمع شدن. تا نشستیم گفتن ما یک راست می رویم سر اصل مطلب...

- نه انگار شیشه شور لازمه.

... مهریه 400 سکه. شیر بها انقدر، جهزیه هم باید 5 تکه بخرید. خانوم ما وا رفتیم ، از همونجا زنگ زدیم مادر و پدرمون هم بیان. تا اومدن ، حرفا رو تموم کرده بودن. و رفتن سر شرط و شروط...

- دیگه رسما کارو تعطیل می کنی و می نشینی به تعریف. خنده ام می گیرد – اون شیشه شور رو بده به من.

- بفرمایید.. آره داشتم می گفتم.شرط گذاشتن که دختر ما تا آخر عمر نباید چادر از سرش بیفته.

اگر یکبار ببینیم که با شوهرش رفته بیرون وآرایش کرده طلاقشو می گیریم.

اگر تو مجلس عروسیشون ببینیم که بلندش کردین که برقصه ، مجلسو بهم میزنیم...

- دستمال تویک دستم، شیشه شور تو یک دستم ، خشک میشه. مات و مبهوتم از تصور دنیایی که تصویر می کنی.

کره زمین رو زیر پاهام حس می کنم. تو رو نمیبینم. من که اینجام. تو انگار از اونطرفه زمین با من حرف می زنی. چقدر دوری از من. چرا نمی فهمم چه می گویی. دیگه نمی شنوم.

فکر می کنم دیوار حماقت بعضی آدمها چقدر بلنده.

... خلاصه خانوم همون دیشب عقد کردن که نا محرم نباشن. خانوم میز تمیز شد ، دستت درد نکنه.

- ها... چی گفتی؟ ...آها.

 

برای اولین بار یکدیگر را دیدند. بدون هیچ حرف مهمی یک ساعت بعد یک زندگی تشکیل می شود. نه ماه بعد تو به دنیا می آیی. مهم نیست چگونه بزرگ میشوی -  خدا روزی رسان است – مهم نیست آینده ات چه می شود! مهم اینست که مادرت هیچ وقت بدون چادر بیرون نرود. اصلا بیرون نرود. و هرگز آرایش نکند. و هرگز نرقصد...

 

حس نا خوشایند آرام آرام محو میشود.

تو تمام روز حرف می زنی و من ... نه خوشدلانه اما سبک کار می کنم... کار می کنم....

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:30 توسط سلماز |


خیر سرت مهمونی دعوتی.برخلاف همیشه که کلهم حاضر شدنت 15دقیقه طول می کشه ، کشش می دهی.

هی سشوار می کشی. سشوار می کشی.

- اممم ... بد نشد.

حالا آرایش... با طمانینه کامل!!

- خوبه!

لباس می پوشی. از اولی خوشت نمیاد، چاقت می کنه.

- نه بهونه است.

دومی خیلی کوتاهه.

اینم بهونه است.

سومی خوبه. دوسش داری. ای بابا اینکه همون لباس همیشگیته!!! خوب اشکال نداره.همین که رضایت دادی خوبه.

گوشواره های بلند و بل بلی و دوست داشتنیتو می اندازی. سرتو تکون میدی و سعی می کنی به خودت لبخند بزنی. جلوی آیینه چرخ می زنی و به نتیجه کارت خیره می شوی.

یکساعت جلوی آیینه ای و هیچی ندیدی!!!!!!!

- کجایی؟

دست می اندازی گوشواره هاتو آروم می کنی و می گذاری روی میز. به آیینه خیره می شوی و خودتو نمی بینی. کسی از عمق آیینه با تو حرف می زنه.

- چته؟ داری میری مهمونی خوب...

نفس عمیقی می کشی و کیفتو بر می داری...

با همه حرف می زنی... از کسب و کار یکی می پرسی؛ از سرما خوردگی بچه دیگری... پر حرفی می کنی.

کمک می کنی. گاهی به بچه هایی که وسط اتاق شیطنت می کنن خیره می شوی.

 دستی دور کمرت حلقه میشه.

- کجایی؟

با خنده می گویی : همینجا. در خدمت شما. و سریع بر می گردی که از چشمات نخونن، حرفی که تو دلت می زنی... هرگز حدیث ، حاضر غایب شنیده ای ؟

راه می روی. حرف میزنی . می خندی... یکی در وجودت خودش رو به در و دیوار می کوبه...پاشو برو ... برو...

حضور داری و نداری...

هستی اما نیستی.

طاقتت تمام می شود.

- خداحافظ!!!

کیفتو می اندازی رو تخت.

دخترک تو آیینه می گوید: چه زود برگشتی!!!!!!

به گوشواره های روی میز خیره میشوی.

- یه چیزی جا گذاشته بودم...

 


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:11 توسط سلماز |


تو که از دیار پریهای آبی می آیی

دست خطی از من ببر، برای همسایهء خدا

به آن نشان که من همانم ، که همه مهره های فیروزه ایم را به او بخشیدم و عقیقی سرخ ...

نگاشته ام سر به مهر است و خیس ، ببخش

همرازی... می دانم ، اما...

پریهای کوچک آبی ، قلب کوچکشان - سخت – شکستنی است...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:53 توسط سلماز |


سالها پیش وقتی دختر بچه کوچکی بودم؛ شاید سالی پیش از دبستان ؛ جلوی در حیاط ایستاده بودم.

این خاطره را خوب بیاد دارم. اولین دلگیریه تو از من. یادم است کیوان را دیدم، سوار بر دوچرخه نو و بزرگش. پسر همسایه ای که سالها از من بزرگتر بود و اتفاقا تو بسیار دوستش می داشتی – خدایش بیامرزد ، خیلی زود از جمع دوستان من کم شد- نگاهی به من انداخت و اشاره ای که سوار شوم و دوری بزنم. شادمانه و کودکانه بر ترکش نشستم و او تمام طول کوچه را رکاب زد. کوچه ای که آنزمان پهن بود و دراز و چند ماه پیش که اتفاقی از آن کوچه و شهر گذر کردم باریک بود و بسیار کوتاه – ابعاد بسته به سن تغییر می کنند- یادم است شاید برای ارضای حس بزرگتریش از دستفروشی چیزی برایم خرید. کیک بود  یا چیزی شبیه به آن. و مرا برگردانند همانجا که سوار کرده بود – 5 دقیقه بعد- و لبخند شاد من خشک شد با دیدن صورت غضبناک مامان. و این حرف که هنوز در گوشم زنگ می زند: اگر بابات بفهمه.

و من بر خود لرزیدم که اگر تو بفهمی چه می شود؟ هرگز عصبانیت تو را ندیده بودم. هرگز با من دعوا نکرده بودی. ولی همیشه این اندیشه با من بود که اگر عصبانی شوی چه می کنی!!!

.... همه ساعتهای بعدالظهر را به انتظار تو پشت توری می ایستادم و با رسیدن ساعت 4 روح کوچکم پرواز می کرد و خودم رها می شدم در آغوش تو که همیشه با دستانی باز روی یک زانو خم می شدی برای بغل کردن من.

همه ساعتهای 4 را دوست می داشتم و همه مسافرتهای 6 ماه یکبار را که من بودم و تو . سفری شاد و یکروزه به تهران برای چکاب چشمهایم. واز همه داستانهای تو گشتاسب و کتایون را – بسیار- دوست می داشتم.

باری... آمدی. فهمیدی. و من آنروز از آن 5 تومانی که با هم در قلک کوچکم می انداختیم ؛ محروم شدم.

روی زانویت نشسته بودم اما اینبار نه خیلی شاد و رها.و حرفهای آمرانه تو را می شنیدم و سخت غمگین بودم از آزردگیه تو - نه از اشتباه خودم.

-         هیچ وقت بدون اطلاع ما جایی نرو.

-         هیچ وقت با هیچ غریبه ای تنها نرو.

-         هیچ وقت از هیچ کس چیزی قبول نکن.

و من سالهای سال برای هر عملکردم یاد آن خاطره کوچک می افتم و خودم را قضاوت می کنم. درست یا نادرست...

و یادم ماند- پدر- که هرگز بدون آنکه تو بدانی کاری نکنم. جایی نروم... حتی اولین شام با اولین مرد...

تو همیشه میدانستی و من همیشه می گفتم. حتی چیزهایی را که نباید...

 

...چند روز بعد گوشه حیاط دوچرخه نوی بزرگی بود با زین آبی. بدون چرخهای کوچک کمکی.

می دانی این زیباترین هدیه بود برای دخترک کوچک عاشق دوچرخه سواری.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:29 توسط سلماز |


همه زندگیت ارغوانیه ...یکم قهوه ای... یکم طلایی...

بعد یهو میزنه به سرت – دلت رنگ صورتی می خواد.

کمی صورتی قاطی می کنی.

بعد میشینی وسط رنگ و وارنگا .  

ور انسانیه ذهنت میگه: تنوع لازمه. اینطوری روحیت عوض میشه.

ور جانوریه ذهنت می گه: روحیه؟!!! عوض میشه؟!!! با اینکارا؟!!! ...

عمرا.

....

....

یکم ساکت میشه . دور و برو نگاه میکنه. بعد میگه:

... الاغ.

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:39 توسط سلماز |


دستهایم را می گشایم از هر دو سوی

سرم اندکی به راست ، خم

چشمانم بسته

مانند صلیبی که از سقف آسمان آویزان است

بر بلندترین نقطه این دنیا ایستاده ام

روبرویم ملحفه ای سپید که از افق تا زیر پایم کشیده شده

می اندیشم ، سبز!

انگار گوشه ای ازآن را فرو می برد کسی، در جوهری به رنگ و بوی آشتی

و رنگ که بالا می کشد، آرام...

بوی شمعدانیهای دور.

پرهای نرم باد را که به صورتم کشیده می شود ، حس می کنم و

بوی سیب را...

من همینجا به انتظار می مانم

تا آغاز مهر تو

اگر رسد!!

تا بگیرمش با  تور پروانه گیریم - نرم

تا ببرم در توبرهء خاکستریم

میان ارکیده های سپید

برای آن کوچک به انتظار...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:18 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


پیوندها

چهل و هشت
فرشاد
مهتاب
کتایون
بهار
ماری
نفیس
هیسنا
گاهنامه ندا
پروانۀ کوچک
آن سوی مه
دل کوچولو
آفتاب ناز
سودابه
نلیا
لاله
پونه
رها
کتی
کورال
نیلسا
کیهان
امرتات
سپیده
مرجان
سرگشته
سودابۀ دیگر
تقویم صبورا
شکلات تلخ
آزاده نیلی
سوماپا
پیاده رو
کلپاسه
یک کارگردان
لبخند و زهرخند
دفترچه خاطرات
لحظه های ناب
کافه جویبار
هستی
نیلوفر
مهرگان
مقالات علمی رایگان
یکی از همین آرشها
تحلیل مسائل اجتماعی
خاطرات یک تدوینگر جوان
دلم برای باغچه می سوزد