چشم هایم را پشت پردۀ اشک می بندم ، آن قدر غرقه می شوم که بیهوش چشم هایم را پشت پردۀ اشک می گشایم ، بی صدا می ریزند قطره قطره ، عبور از لولۀ سپید زندگی در دستان یخزدۀ من چشمانم باز می شود ، بی رمق بسته حتی بی رمق است یک نفس یک لبخند ، به او که در کنارم است ، باز هم روحم اما بازیگوش و شاد ، همۀ اتاق را پرسه می زند میبینمش بالا و پایین پریدنش را ، چرخیدنش را ، رقصیدنش را و رهاییش را تخدیرم می کند آن آبیِ سیال چشمانم بسته می شود وهر بار به تلنگر روح بازیگوش ، بازتخدیرم می کند به خواب می روم ، خوابی آرام بی تشویش از سرزنش آناني که نمی دانند ، نمی فهمند سر تکان دادن هایشان ، افسوس هایشان ، دایگی هایشان ، دلسوزتر از مادر آرام به خوابی خوش فرو می روم قلبم انگار مرده ای است از گور برخاسته باز هم می زند ، اگر چه آرام اما بی فشار تابوتِ تردید ، می زند هنوز خواب می بینم ایستاده ایم روبروی سرخ همه نا شکیب و ... من ، شاد آه.... من دوست می دارم همۀ سرخی ها را من دوست می دارم همۀ حدود احترام برانگیز را من دوست می دارم همۀ زندان ها را اگر ... اگر قلبی در آن آزار نبیند زندان های شاد ، به جبر زمان من همۀ دیوارهای محصور را دوست می دارم اگر... اگر فقط او باشد و کوچکی که نلرزد من همین یک اتاق را دوست می دارم با پرده هایی فرو افتاده و اجاقي گرم همۀ عکس هایم و شعرتو روی دیوار من همۀ اشک هایی را دوست می دارم که ریخته می شوند به پاس محبت ، نه تکدر ... نه ترحم ... جریان آبیِ سیال تمام می شود و من ... برمی خیزم ... بی رمق ، اما شاد حقیقت اگر این نیست ، از تو می پرسم ، چیست؟؟؟ حقیقت ، همۀ اشک های من است دلتنگانه ، شادمانه حقیقت ، بودن اوست ، جاودانه حقیقت ، یک قطعۀ ناب است ، به پاس شعور حقیقت ، درک آن حس عمیق است ، به پاس حضور حقیقت جریان آبی سیال زندگی است در رگ های من حقیقت ، سپاس من است از آنچه بود حقیقت ، جنگ نابرابر کودکی است با زندگی حقیقت همین است که عیان می بینی و نه آنچه بیهوده پنهانش می کنی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 4:45 توسط سلماز |
کودکان افکار دست در دست هم به بازی کودکانه چرخ می زنند. همه افکار منند. مال منند. چرخ می زنند... به بازی عمو زنجیر باف هر روز زاده می شوند – نو به نو. و کودکانه به بازیم می گیرند. و من از نفس افتاده همراهم- همیشه. نشستن روبروی شومینه را دوست دارم. گذاشتن پاهایم روی لبه سنگی و خیره شدن به گلهای آتش را دوست دارم. همانجا- خواندن کتابی را که دوست دارم - دوست دارم. و فنجانی چای... و همنفسی... اگر باشد. چه لبریزم و خالی... آرام زمزمه میکنم. دمی بیاسایید از بازیهای کودکانه که من... خسته ام.نه صبریست – نه حوصله ای و نه ... توان بازی دادن طفلی تازه. میخواهم بنشینم – همینجا – روبروی گلهای سرخ آتش با چشمانی بر هم دستهایی حلقه بر فنجان و ... آرام بی هیاهوی همه بازیهای کودکانهء ... زمانه. صدای کلیدی در قفل و لبخند خسته و گفتن – باز هم؟!!!... زنجیر را پاره کن و لبخند من و دانستن تو که می دانی نمی توانم ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 19:5 توسط سلماز |
یروز گاو چاق همینطور که مشغول خوردن بوده فکر میکرد( آخه این گاو چاقه قصه ما هر از گاهی – سالی یکبار- روز جهانیه تفکر مغزشو بکار میندازه - خدایا چرا من یه گاو چاقم؟ چرا مثلا میمون نیستم یا خرگوش یا هدهد؟ - چرا فقط یه گاو چاقم؟ اما زیاد خودشو ناراحت نکردو بازم به خوردنش ادامه داد.آخه گاوای چاق زیاد خودشونو در گیر نمیکنن این افکار احمقانه فقط میتونه از مغز فندقیه یه گاو چاق تراوش کنه.بعدم حتما باید بهش بگن : گاو چاق تو داری اشتباه میکنی.چون یه گاوی نمیفهمی. گاو چاقم خوشحال قبول میکنه و سرشو تکون میده. یه روز دیگه. گاو چاق میشینه پشت کامپیوتر- تصور کنید پشت کامپیوتر!!!!!!!! یه روز دیگه گاو چاق داشته کتاب میخورده. آخه گاوا هم مثل بزها گاهی دوست دارن کتاب بخورن. از قضا کتاب دوم دبستان بوده. گاو چاق همینطور که داشته بقیه کتابو میخورده تصمیم کبری رو هم می خونده. ای بابا تو از کبری هم کمتری؟ دخترهء دو پاره استخون بی ریخته روسری بدرنگ. 40 برابر هیکل کبری رو داری تو هم یه تصمیمی بگیر خوب. بعد گاو چاق تصمیم کبری میگیره . که اگر چه یه گاو چاق بیشتر نیست اما با تلاش میتونه عوض بشه. - و بشه یه گاو لاغر- همون موقع دست از خوردن میکشه. ما هم دعا میکنیم گاو چاق موفق بشه.آخه این اولین قدمشه. خداحافظ گاو چاق.
) گیریم مخش فندقیه و چیز زیادی توش جا نمیگیره.![]()
![]()
![]()
.یه لحظه یه فکر احمقانه میزنه به سرشون.ممکنه حتی ابرازشم بکنن. اونموقع یکی باید پیدا بشه و بهشون بگه:
همش باید بپرسی.البته اشکال نداره ما هم برات توضیح میدیم. تو فقط کافیه سرتو تکون بدی.![]()
- بعد سعی میکنه با کامپیوتر کار کنه.اما خوب نمیتونه دیگه طفلک. چون فقط یه گاوه چاقه.
اما یکم با همنوعاش فرق داره.
فرقش اینه که بعضی چیزا رو اگه خوب بهش یاد بدی یاد میگیره.بشرطی که خیلی ساده باشه.
مثل گذاشتن ویرگول و نقطه.
ولی دیگه نباید ازش انتظار داشته باشی مثلا قالب وبلاگ عوض کنه یا یوزر نیم و پسوردش یادش بمونه. توقع زیادیه خوب. قبول کن.![]()
![]()
به ذهنش میرسه( به همون مغز فندقیش) :![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:46 توسط سلماز |
دل و ...دو دست لباس تنهایی انداخته در تشت فراموشی آب هست - بقدر کافی باران اشک چنگی بر آن به امید شستگی از تمام غصه ها - قصه ها پاک پاک - روی بند - زیر آفتاب عرقی که ستردنیست. دست همدلی- از پیشانی خسته خسته- روی پلهء شکسته ء ایوان خیره به شستگی ها شستگی ها؟ یکبار دیگر - دایره بسته...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:18 توسط سلماز |
از صدای تق تق کفشم روی سنگهای سفید و یکدست بیزارم . از شمردن مهتابیهایی که به فاصله های معین نصب شده بیزارم. از راه رفتن در راهروهایی که انگار تا قیامت کشیده شده بیزارم. از جاده های بی سرانجام بیزارم. از شمردن تابلوهای شبنما بیزارم. و از سکوت تو ...بیزار نیستم...نمیدانم. باز هم یک راهروی دیگر را سنگین و آشفته طی میکنم. باز هم عبور نور مهتابیها را روی بدنم حس میکنم. و به صدای ارام تق تق کفشم گوش میکنم. انگار غیر از این هیچ صدایی در دنیا نیست... باز هم برمیگردیم و من بی رمقتر از آنکه نشان میدهم تابلوهای شبنما را میشمرم و خطهای سفید وسط جاده که زیر نگاه من گم میشود و تو ... سخت و غمگین میرانی ... ذر سکوت... یادش بخیر... جاده های پرهیاهو و شاد ما جاده هایی بدون تابلو بدون خط .سرشار از همه داستانهای تو - خنده های من... یادش بخیر... جاده های شاد پایان پذیر.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 14:13 توسط سلماز |
ای هد هد صبا به سبا می فرستمت بنگر که از کجا بکجا میفرستمت حیفست طایری چو تو در خاکدان غم ز اینجا به آشیان وفا می فرستمت ... تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب جان عزیز خود به نوا می فرستمت... ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا می فرستمت... حافظ هم منو دست انداخته !!!![]()
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 12:7 توسط سلماز |
اگر من آدم دیگری بودم - اینجا جای دیگری بود - دوستانم دوستان دیگری بودند - اگر من محدود به حد و مرز نبودم - اگر یک لحظه فقط یک لحظه مثل تو بودم ...
جور دیگری برخورد می کردم. درست مثل تو ...
پ.ن: مخاطب دارد.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 18:23 توسط سلماز |
دیروز با مهتاب عزیزرفتیم بیرون. جای همه خالی.یکی دو قدم پایینتر از جردن قرار گذاشتیم و چیپس مکزیکی که انگار از خود مکزیک با هواپیمای دربست آورده بودن.انقدر هم عجله داشتن که یادشون رفته بود فویل زیرشو بردارن.با فویل میل کردیم. از مناظر اطراف هم که نگو. محیط کاملا دلچسب و خانوادگی بود پیشنهاد میکنم حتما برین و لذت ببرین به ما که خیلی خوش گذشت. پ.ن1- حتما یک ناخنگیر همراه ببرید به جهت کوتاه کردن ناخنهای کبره بسته گارسنهای محترم. 2- حتما متو کلو پرامید همراه داشته باشید. 3- چشماتونو حتما درویش کنید تا جفتهای عجیب و غریبی که از دستشویی بیرون میومدن و بدون اینکه چیزی سفارش بدن می رفتن نبینید. ما ندیدیم. خوش بگذره.
-همون میدون ولیعصر
- از اونجایی که من مال ولایتم و مردم گریز
پیشنهاد دادم بریم یه کافی شاپ آروم و خلوت.از اونایی که رو میزشون شمع روشن میکنن و کمی آسمون و ریسمون به هم ببافیم- تبادل اطلاعات فرهنگی و ادبی- شما مجسم کنید همون کافی شاپ آنچنانی جردن که میگن مال نیکی کریمیه.
خب چند تا پله میخورد میرفت پایین ما هم گفتیم چند تا پله که اشکال نداره- تقریبا 15-20 تا- بعد که داخل شدیم یکمی فضا ما رو گرفت اصلا فکر نکنید که کف و دیوارها تا سقف سنگ مرمر خاکستری بود و میزا رومیزیهای پلاستیکی زرد و نارنجی داشت و خیلی نامردین اگه فکر کنید روی میزا جای شمع یک دسته گل مصنوعی خودنمایی میکرد. خلاصه دیدیم فضای رمانتیک و جذابیه نشستیم
و بستنی و قهوه سفارش دادیم و من بیاد چیپس مکزیکیهای روبروی دانشکده – چیپس مکزیکی سفارش دادم.خوشحال نشسته بودیم و فکر میکردیم حتما یارو عقلش میرسه که چیپس رو با قهوه سرو نکنه.ولی خوب گاهی عقل آدمیزاد کوتاه میاره. جای شما خالی چه بستنی ای بود. گارسن بسیار شیک و مرتبش اونو با آخرین متد پذیرایی روی میز گذاشت.خوب آدمیزاده.دستش میلرزه ممکنه قهوه بریزه تو سینی.ممکنه گیلاس روی بستنی بیفته تو ظرف شکر.ممکنه موز روی بستنی- همونی که جایزه نوبل بزرگترین موز جهان رو گرفته- بیفته روی رومیزی.اتفاقه دیگه. ممکنه گارسن تر و تمیز با ناخونهای مانیکور شده اش به نظرش برسه میتونه گیلاس رو با پنجول از تو ظرف شکر دربیاره.
ممکنه تلاشش به نتیجه نرسه و چار دست و پا بره تو ظرف شکر
- تموم کتابهای روانشناسی که خوندی عزیزم یادت بیار. چشماتو ببند و سعی کن به یه کافی شاپ شیک و تمیز فکر کنی .لبخند بزن. انقدرم دندوناتو به هم فشار نده
- این از بستنی. و وای از قهوه بگم .چه عطری چه طعمی
- یاد بخاریه خاک اره ای افتادم که یه روز بابا هن و هن کنان اورد خونمون خیلی بچه بودم.من و بابا و مامان سه نفری نشستیم و بابا همه کتاباشو گذاشت جلوی من تا پاره کنم بریزم تو بخاری. اون موقع چه کیفی داشت برام . فقط نمیدونم چرا بابا با هر کتابی که پاره میکردم آه میکشید- یکم طعم روزای خوب بچگیمو میداد.
.چه فنچایی بودن همه چیک تو چیک.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:37 توسط سلماز |
خیلی کفریم. باز زمستون شد مشکلات زندگی من شروع شد
- حالا الان 2000 نفر میان میگن این که مشکل نیست خجالت بکش مردم نون ندارن. هزار تا مشکل دارن
- بععععععله میدونم منم هزار تا مشکل دارم اما این یک معضل زمستانه است. هزار و یکمین مشکل من. حالا خوب شد. عرض کنم که هوا یخبسنونه منم میخوام از ولایت برم شهر.
شنیدستم که در شهر خانمهایی رو که لباسهای جینگولی میپوشن گرفته و میبرن اونجا که عرب نی انداخت.
حالا من موندم با یه پالتوی زرد جیغ و یک بارونی شیریه جیغ و یک بارونیه مشکیه پرپری سرما صاف کن. آقا تکلیف ما رو روشن کنید. جینگولو معنی کنید.
یه بار البته خودم پرسیدم با خواهری رفته بودیم خرید. جهت اطلاع مجتمع پروما .مشهد.
خواهری هم اونجا عاشق یک عدد مانتو شد که از دستشون در رفته بود و جمعش نکرده بودن.اوج بگیر بگیرم بود. مانتو هم ای یکم جینگولی بود. خواهری هم پاشو کرده بود تو یه کفش که همینو میخوام. هر چی گفتم اینو نمیذارن بپوشی بگوشش نرفت که نرفت.هی میگفت مگه این چه ایرادی داره؟ منم گفتم از دید من هیچی باید از صاحبان فن پرسید چه ایرادی داره. یهو یه فکر شیطانی به مغزم زد.
از صاحب غرفه اجازه گرفتم و مانتو رو برداشتم بردم جلوی در مجتمع. همونجا که خالقزیا واستاده بودن و میگفتن عزیزم روسریتو بکش جلو با یه لبخند ملاحت انگیزانه.
حالا چند نفر هم دنبال من که اگه نتیجه گرفتم اونها هم بخرن. خلاصه مانتو رو بردم نشون دادم و پرسیدم: ببخشید نظرتون راجع به این مانتو چیه؟ اول که یکم هاج . واج نگاه کردن بعد که تو ضیح دادم گفتن خوب اگه با یه روسری مناسب بپوشی و یه شلوار گشاد ایرادی نداره به شرطی که محرک نباشه!!!!!!!!!!!!!!! گفتم ببخشید!!!!!!!!!!!!
محرک یعنی چی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بماند که خودشم نمیدونست. ما خودمون کشف کردیم که یعنی وقتی با ماشین اینور اونور میری بپوش .که محرک نباشه.
چیکار کنم خوب از رنگ و وارنگ خوشم میاد.
داشتم فکر میکردم کاش اون روز از اون توضیح المسایل سیار می پرسیدم که آیا پالتوی زرد اشکال شرعی داره؟ یا محرک می باشد؟ یا نمی باشد؟ یا پس چی؟ حالا واقعا میخوام بدونم آیا رنگ در دین و ایمون آقایون سر به راه و سر به زیر و مسلمون ما مشکلی ایجاد میکنه؟ تا کی باید سلیقه مون دستخوش دین و ایمان آبکی بعضیا باشه که با رنگ و کوتاهی مانتو و استین و پاچه دست و پاشون شل میشه؟
که وقتی میخواهیم لباسی انتخاب کنیم قبل از توجه به طرح و رنگش باید یه فرم نظر خواهی بین آقایون محل پخش کنیم که آقای محترم آیا این لباس با این مشخصات محرک می باشد یا خیر؟
چی میشه وقتی از خونه میریم بیرون بجای رنگای سیاه و قهوه ای و سورمه ای رنگ سبز و زرد و قرمز ببینیم؟اییییییییییییییی خدا.
بپوشیم و بگیرنمان و ببرنمان بهتر است یا اینکه نپوشیم و بلرزیم و بمیریم بهتر. کدامیک؟ از تو میپرسم.( از تو می پرسند) این جمله آخر رو با آوایی ملکوتی بخونید.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:32 توسط سلماز |
برفها که آب شوند دوباره بهار خواهد شد. تمام تپه های سبزشبنم زده را پای برهنه بالا میروم. دستهایم رو به آسمان - به رنگ رقص. برفها که آب شوند ... از تمام ترانه هایم سایبان امنی خواهم ساخت برای ارکیده های سپید. تمام قصه های کهنه ام را زیر باران خواهم شست. بهار که بیاید قلمویم را در سطل شادیها خواهم زد و به صورت خاکستری دنیای تو رنگهای شاد خواهم پاشید. اینبار که بیاید از یاد نمیبرم - تمام آیینه های دنیا را روبرویش بچینم و برای همیشه از بهار ابدیتی بسازم به وسعت تمام دلتنگی های سرد و برفی.
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 11:18 توسط سلماز |
ظرف پنیر رو باز میکنم. احساس میکنم چشمام کمی گشاد شدن.برش میدارم و تو دستام بالا پایینش میکنم – وزنش میکنم- تقریبا یک سوم از مقدارش کم شده!!! فکر میکنم دستشون درد نکنه که قیمت روی پنیر همون قیمت ثابته – مرده و حرفش. یکی از اقوام از راه دور اومده بعد از یک سال. به یاد دوران کودکی از نونوایی محل نون میخره.میگه: متوجه شدین نونا چقدر باریکتر از پارسال شده. و سبکتر!!! زیر لب میگم مردک یانکی جو ساز. بازم دستشون درد نکنه که قیمتش بالا نرفته – مرده و حرفش. پسرک سرما خورده.دکتر نسخه مینویسه و تند تند حرف میزنه .استامینوفن فلان بهش بدین از شرکت فلان. بقیه آب قاطی دارن!!!!!!!!!!!!! سفیکسیم نمینویسم چون دوزش و مقدارش مشکل پیدا کرده و اثر نمیکنه .بجاش فلان داروی خارجی رو بهش بدین اگر پیدا کردین. البته پیدا نمیشه شلغم خوبه و بخور !!! خب دستشون درد نکنه که قیمت دارو بالا نرفته – مرده و حرفش- از پله های مطب که پایین میام فکر میکنم چقدر خوبه که یه دکتر فوق تخصص اطفال شلغم تجویز میکنه . و چقدر خوبه که شلغم هست و بخور. و چقدر خوبه که نمیشه آب قاطی شلغم کرد یا مثلا نصفشو فروخت.لبخند میزنم و فکر میکنم شلغم خوبه. پنیر بد. نون بد . خامه بد .شیر بد. استامینوفن بد. شلغم خوبه. شلغم خوبه....................
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:2 توسط سلماز |
تا کی می خوای به خودت دروغ بگی؟هر روز و هر شب بی وقفه دروغ میگی به خودت .وهر روز مرورشون میکنی.بس کن.
انقدر به خودت دروغ گفتی که خودت هم باورت شده. بس کن. این دیوار شیشه ای فریبهاتو بشکن. بگذار تا دلت هوایی بخوره. آروم میشی.رها میشی از این سرگردانی. راست بگو حتی اگر حقیقت مثل یک سیلی سخت به گوشت نواخته بشه. حتی اگه روزها و روزها تلو تلو بخوری. یک روز یک جا آروم میگیری چشماتو باز میکنی و ... اتفاق منتظر تو نمیشه . هماهنگ شو. همقدم.زود زود. وقتی نیست. زمان تو همین دو روزه. بشکن. پ.ن:با تو نیستم.
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 20:51 توسط سلماز |