تبليغاتX
یادداشت های روزانه من

سبک سبکم. خالیه خالی.نه تشویشی. نه اضطرابی.نه دلشوره ای. نه غمی نه حتی اندکی شادی. هیچ...

خالیم از هر احساسی. هر اندیشه ای. انگار این من نیستم که بسوی سرنوشت محتومم می رانم. انگار کسی است بیرون از من . که سخت و غمگین میراند.بی هیچ گفتگو. و من خالیه خالی فقط نگاه میکنم. حتی دیگر به – چه می شود- نمی اندیشم. کاسهء چکنمم را به سویی انداخته ام. تکیه داده ام به پشتیه گرمه سکوت. پاهایم را دراز کرده ام و نگاه میکنم به او که سخت و غمگین میراند بسوی سرنوشت ...

گاهی فقط زیر لب زمزمه میکنم { شاید خدا میداند که چکمه هایش سوراخ است} فکر نمی کنم فقط زمزمه می کنم. در برابر چشمانم پاهای کوچکی می رقصد در چکمه های سرخ سرخ ... نوی نو ... و باران اشک...جاری می شود...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:51 توسط سلماز |


پارسال یک کتاب گرفتیم برای آقای پدر. البته خودم هم ناخونکی بهش زدم و خوندمش- بماند که چه خوندنی. از شب تا صبح دچار توهم بودم- بعدش خواستم برای خودم هم بخرمش. به فاصله یک هفته بعد. اما هر چی گشتم پیداش نکردم. گفتن که ممنوع شده و جمعش کردن. منم از خیرش گذشتم و عوضش یک کتاب دیگه خریدم از همون نویسنده که همه کتابفروشیها داشتن و تازه چاپ شده بود!!!!

امروز که رفتم کتابفروشی یکدفعه چشمم به کتاب ممنوعه افتاد با یک جلد توجه برانگیزانه.!!!!!

با تعجب پرسیدم شما که گفتین ممنوعه. حالا چطور 10 جلد ازش آوردین؟کتابفروشه هم گفت دوباره تجدید چاپ شده و اومده تو بازار . متن کامل هم هست . سانسور نشده !!!!

خیلی جالبه آدم سر از کار ارشادو این انتشاراتی ها در نمیاره – قابل توجه آقای دوست – خلاصه کتاب رو خریدم به دو برابر قیمت پشت جلد.کتابی که برای آقای پدر خریده بودیم با جلد و کاغذ اعلا – 5000 تومن- همون کتاب رو امروز خریدم با جلد معمولی و کاغذ کاهی – 9000 تومن-به کی بگم.

یه لحظه به ذهنم رسید این کار رو برای تبلیغ میکنن.یک کتاب رو یه مدت ممنوع الفروش میکنن که بعد فروشش بالا بره و همه بخرن – چون ما همیشه دنبال ممنوعیت ها می گردیم- وگرنه چطور ممکنه در عرض یک ماه همه موارد ممنوعیتش از بین بره؟!!!!!!!! مثل بعضی فیلمهای چرند و بیخود که ممنوعش میکنن – الکی- ولی تو هر کلوپی پیدا میشه!!! یا برعلیه اش کلی نقد می نویسن و صحبت می کنن که خودش یه تبلیغ میشه همه میرن میبینن.اما فیلمهایی که واقعا منع موضوعی دارن مثل چریکه تارا – مرگ یزدگرد بیضایی هیچوقت نه راجع بهش حرفی زده میشه نه نقدی. حتی اگه خودتو دار هم بزنی یک نسخشو پیدا نمیکنی.آشنا و پارتی هم تو آرشیو صدا سیما فایده نداره. نیست که نیست. آخرش نفهمیدم گیر کار کجاست. موضوعش واقعا ممنوعه؟ یا اشکال قیمت پشت جلده؟شایدم ممنوعیت فقط یه وسیله تبلیغاتیه؟!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:13 توسط سلماز |


دو تا دختر داری. زیبا و متشخص و تحصیلکرده. تمام دنیای تو هستند. دنیای زیبا و شیرین تو. 3 سال پیش بود. شیرین تو ازدواج کرد. با مردی به ظاهر خوب. با خانواده ای به ظاهر محترم. و تحصیلکرده. گفتی تازه مدرک فوقش را گرفته. بدنبال کار است. با آشنایان بیشماری که داشتی شغل خوبی برایش دست و پا کردی. نماند. شغل بعدی و بعدی و بعدی. گفتی هیچکدام در حد داماد متشخص و دانشمند تو نیست . گفتی دستش خالی است. برای شیرینت یا برای آرزوهای شیرینت مجلس عروسیه مجللی گرفتی. و خانه ای که آغاز کنند و وسایلی که بیش از نیاز برای آغاز بودو . و . و ... و تو 3 سال تمام حمایت کردی. و من میدانستم بهایی که می پردازی بهای یک لحظه یک لحظه فقط آرامش شیرین توست. می پرداختی که داماد متشخص تو هرثانیه روح و جسم شیرینت را میازارد و میازرد هر ثانیه . هتاکی میکرد. میزد. حبس میکرد. شما را روزها و ماهها از دیدار شیرینتان محروم میکرد. جانش را به لبش رساند تا شما بهای گزافتری برای آزادیش بپردازید و پرداختید . هنوز در راهروهای دادگاه سرگردان بودید که ضربه دوم وارد آمد. میگویی زیبای تو- دختر کوچکت- سخت دلباخته برادر دامادت شده. هنوز آغاز نکرده مجبورش میکند تا با همه قطع رابطه کند. با همه فامیل و دوستانش. ترک تحصیل کند. و ترک کار. و تو میدانی که آینده ای مشابه شیرینت خواهد داشت . و در مقابل دلدادگیه ساده و دیوانه وارش مستاصل مانده ای. بیماری. خسته ای. دیوانه شده ای. و نمیدانی چه کنی. من هم نمی دانم. هر راهی را که هر مشاوری گفته رفتی و باز گشتی. با دستهای حلقه بر زانو و دیدگانی مات از من می پرسی چه کنم؟؟؟؟

هزاران سوال در ذهنم دور می زند؟ این چه دلدادگیست؟ این چه عشقیست؟ این چه ازدواجیست؟این چه زندگیست؟

 من نمیفهمم. به سختی باور میکنم مردی حق آزاد بودن را از نزدیکترین فرد زندگیش – همسرش- سلب کند. چگونه می تواند روحش را بیازارد. آن زمان که او را می زند به چه می اندیشد. خود را در چه جایگاهی میبیند که این حق را برای خود قایل میشود. و هزاران سوال دیگر از این دست. انسانهایی که با تکیه بر موضع قدرت هر چیزی و هر کسی که ضعیفتر از آنهاست نابود میکنند همیشه مرا دیوانه میکند و انسانهای در بند همیشه غمگینم میکنند. چه باید کرد؟ این داستان تکراری تا کی باید تکرار شود تا فرهنگ ضعیف کشی از بین برود. تا آدمها به جرم عاشق بودن – همسر بودن- مادر بودن- پدر بودن اینچنین مجازات نشوند.من نمی دانم چه کنی .هر راهی را به ذهنم می رسدرفته ای.من فقط برای زیبای تو آزادی و برای شیرینت آرامش و برای تو صبر آرزو میکنم. و برای مردانی از این جنس بصیرت.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 21:19 توسط سلماز |


امروز میخواهم برای تو بنویسم. فقط برای تو. روز ما شدنمان میخواهم فقط برای تو بگویم. سالهای بسیاری را گذراندیم با هم به شادی- به غربت- به تنهایی. و ماندیم شادمانه در کنار هم. بودنم از توست. ماندنم از تو. که همیشه بودی .که همیشه ماندی.روزهای بسیاری را گذراندیم. افتان و خیزان.و تو به لبخندی دستهایت آماده یاریم بود به وقت افتادن. به شادی دویدیم به شادی رسیدیم به هر آنچه حاصل تلاش تو بود. و تو مردانه کوشیدی.

واین دو سال... و این درد مشترک... ما را در هم ذوب کرد.اینروزها نیازی نداریم به لب سخن بگوییم. در چشمهای من خیره میشوی و می خوانی. به تو نگاه میکنم و میخوانمت.

یادت هست به شانه های هم تکیه داده بودیم و تو گفتی : میدانی ۱۰ سال است بر شانه های هم تکیه میکنیم. راست میگویی . ۱۰ سال است به تو تکیه میکنم و غرق سکوتت میشوم.

باید بگویم که چقدر به تو مدیونم. آنزمان که چرخیدم و چرخیدم یک سال تمام به مستی و بی هوشی می چرخیدم - به زانو افتادم- نشانده شدم.بازوان پر قدرت تو تمام این مدت همراه من بود. مرا کشاندی و کشاندی به کورسوهای امید به سوی زندگی. در این راه سرگشته و حیران زنانی دیدم از جنس خودم - تنها- که تنها نبودند. مردشان از جنس تو نبود. نگاهت کردم با شرمساری با غرور با لذت.که تو هستی همیشه در کنار من و بار غمم را بدوش میکشی.یادت هست: گریه کردی نه برای درد مشترکمان- برای غم من. و من سرشارم از درک تو . سادگی تو. هزاران سپاس برای تو که نه یک همسر- یک همراه بودی- یک دوست. همیشه یک دوست. با تو تا قیامت میتوانم از مسایلی بگویم که هرگز هیچ زنی به همسرش نخواهد گفت و تو گوش میدهی و تو میفهمی و بهتر از من میدانی که چه می خواهم.

من به اندازه تمام روزهایی که مرا فهمیدی دوستت دارم.به اندازه درک تو دوستت دارم.به اندازه همراهیت دوستت دارم.و سپاسگذارم که بندی نبودی هرگز. زندانبان نبودی هرگز. ریاست نکردی هرگز. و هرگز دوستداشته هایت را بر من تحمیل نکردی. و مرا همانگونه که بودم که هستم خواستی. دوست داشتی و ارج نهادی. و من تمام بزرگواریهای تو را میفهمم. میدانم. همراه همیشه من- بحثهایت هم همیشه شیرین است.من فوران میکنم و تو مهار میکنی به آرامی.من شعله میکشم و تو آرام خاموش میکنی. بی جنجال. بی سرزنش. بی صدا. من برای همه آنچه هستی سپاسگذارم. برای همه روزهای خوب و شیرین- روزهای شاد و بیشتر برای روزهای غمگینم. که تو بزرگترین تسکینی با خنده هایت- حرفهایت- سکوتت و اشکهای گاه و بیگاهت.

امروز به آرامی در کنار هم راه میرویم. نه بسان همه همراهان در سطح. ما در عمق راه میرویم. هنوز نمیدانم انتهایش چیست؟ شاید فرو میرویم .شاید صعود میکنیم. نمی دانم به نور روزی خواهیم رسید؟ با تو شاید. با تو همه نا ممکنها ممکن میشود. تو یک مثبت بی نهایتی.اینقدر میدانم که پاهایم فقط در کنار تو توان ادامه دارد بخاطر تو. فقط برای تو.

هرگز چیزی بزرگتر از عشق تو ندارم که به تو تقدیم کنم.هر چه هست تویی و زندگیه سرشاری که ذره ذره برایم ساخته ای.

شراب ما ۱۰ ساله شده است و ما مست این باده نابیم و سرخوش از هم پیالگی.تکدری اگر هست از ما نیست. می آید- میرود.

امروز روز  ماست. من وتو. فقط می خواهم مثل تو ساده بگویم حرف همیشگی تو را- دوستت دارم- مثل خودت آرام زلال پاک دوستت دارم.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:51 توسط سلماز |


خوابی دیدم...

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم میزنم.بر پهنه آسمان صفحه هایی از زندگیم برق زد. در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم... متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگیم فقط یک جای پا روی شن بوده است.و همچنین متوجه شدم که این در سختترین و غمگینترین دوران زندگیم بوده است. این واقعا برایم ناراحت کننده بود. درباره اش از خدا سوال کردم: خدایا تو گفتی اگر بدنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود ولی دیدم در سختترین دوران زندگیم فقط یک جای پا وجود داشت.نمیفهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟؟؟؟؟؟ خداوند پاسخ داد:

بنده بسیار عزیزم من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت. اگر در آزمونها و رنجها فقط یک جفت جای پا دیدی- زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم.

نویسنده{؟}

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:37 توسط سلماز |


بادبادکی را میمانم

نخ پوسیده ام در دستان بازیگوش سرنوشت.

میکشاندم هر جا دلش بخواهد.

میچرخم- تاب میخورم- با سر واژگون میشوم.

گوشواره هایم... اسیر دست باد...

مردم نگاهم میکنند - با دستی سایبان بر چشمانشان :

عجب! دوام آورده. هنوز هست.

رنجور و هزار پاره. یادگار همه بارانها و طوفانها بر تنم.

اما هنوز در آسمان آبیش تاب میخورم. و گوشواره هایم...

گوشواره هایم را باد با خود برد.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:23 توسط سلماز |


در وبلاگ آقا مهرداد به مطلب جالبی برخوردم.البته ایشون بخاطر هنر نویسندگی حق مطلب رو در چند جمله ادا فرموده اند. اما بنده چون عاری از این هنر هستم ناچار به تفصیل می نویسم.موضوع اینه که خواستگاری و ازدواج از زمان نه چندان قدیم مثلا 10 سال پیش تا امروز به اندازه 100 سال تغییر کرده. معیارها عوض شدن. خواسته ها تغییر کرده. نمیدونم یا نسل جدید خیلی مخشون کار میکنه و نسل ما گیج بوده یا نسل جدید خیلی راحت طلب تشریف دارن.دو تا نمایشنامه دارم. از دو نسل. عهد شاه وزوزک: قابل توجه خانمها و آقایان- اسامی و موقعیتها کاملا واقعی بوده و هر گونه تشابهی که میبینید ناشی از این است که شما هم در همین عهد ازدواج کردید.

 پدر عروس: آقازاده درسشون تموم شده؟

پدر داماد: نخیر.

جمع حاضر: به به .به به

پدر عروس: آقا زاده سربازی رفتن؟

پدر داماد: نخیر.

جمع حاضر: به به . به به.

پدر عروس: آقا زاده شغل مناسب و در آمد دارن؟

پدر داماد: نخیر. وقت زیاده .انشالا قراره در حجرهء فامیلمون شاگردی کنه.

جمع حاضر: به به. به به.

پدر عروس: آقازاده خونه و ماشین دارن؟

پدر داماد: نخیر. انشالا سر عقد کلید قفل یه دوچرخه که یادگار بابا بزرگش بوده بهشون هدیه میکنم.

جمع حاضر: به به . به به.

عروس: داماد قیافه هم که نداره.

جمع حاضر: مبارکه انشالا.

 

 

خواستگاری در عصر تکنلرژی.

عروس: شما دکترا دارین؟

داماد : دو تا فوق لیسانس از کالیفرنیا دارم.

عروس:اه اه .برو پی کارت. من باید زن دکتر بشم.

داماد میره دکتر میشه و میاد یا اصلا میره جای دیگه.

عروس: شما خونتون کجاست؟ چند متریه؟

داماد: ولنجکه.۱۶۰ متریه.

عروس: وای قلبم میگیره تو این سوراخ موشا. فقط فرشته. نه جای دیگه کمتر از ۵۰۰ متر هم قلبم میگیره.

داماد میره خیابون فرشته خونه میخره و میاد.

عروس: شما پاس آبی دارین؟

داماد: نه ولی ویزای شینگن دارم واسه ماه عسل.

عروس: اه اه.برو پاس آبی بگیر.

داماد میره پاس آبی میگیرهو میاد.

عروس: ماشین شما چیه؟

داماد: رونیز.

عروس: اه اه چه جواد. من کمتر از چرمن سوار نمیشم.

داماد میره ماکسیما میخره عروس هم با دو درجه تخفیف قبول میکنه.

عروس: عروسیمونو کجا میگیری؟

داماد: هتل شرایتون.

عروس: اه اه. باید تو کشتی باشه تو دبی.

داماد نودو بوغ ساله: چششششششششششششششششم.

 

و اما آقایون امروزی. یکیش داداش خودم .-یک سال مونده که لیسانسشو بگیره-می فرمایند: از الان به فکر باشین که لیسانسمو که گرفتم دیگه دنبال کار نگردم یک راست برم کارخونه باباش مشغول شم.

ما: دختر فلانی خوبه ها باباش کارخونه داره.

امثال داداشم: نه اصلا حرفشو نزنین اون یه خواهر دیگه داره باید تک فرزند باشه.

ما: خوب فلانی.

امثال داداشم: نه اصلا.اون باباش خیلی جوونه حالا حالا ها مردنی نیست.

ما: پس فلانی.بابا نداره. کارخونه هم بنامشه.

امثال داداشم: نه اصلا.خوشگل نیست.

ما: پس فلانی.کارخونه داره. خوشگله. تک فرزنده.باباشم مرده.

امثال داداشم: نه اصلا. اون.... است.

بابا تکلیف چیه؟ آخرش ما نفهمیدیم این نسل فرهیخته چی میخواد. خودتون اگه میدونید.بگین. تا در بنگاه مهر و محبت رو نبستیم.

اصلا معیار شما چیه؟ یا بقول دوست نویسندمون ارنست شما کیه؟

-با عرض پوزش از خانمها و آقایان استثنا که احتمالا به شمارهء انگشتان یک دست می باشند-

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 14:38 توسط سلماز |


بچه که بودم فکر می کردم بدترین اتفاق مرگه. نه میفهمیدمش نه می پذیرفتم. فکر میکردم بزرگترین فاجعه در زندگی یک نفر مرگ یکی از عزیزانشه و از اینکه نصیب من یا یکی از اعضای خانوادم بشه وحشت داشتم.

زندگی به من آموخت که چیزهایی وجود داره که صدها بار بدتر از مرگه

چیزی که نه فاجعه است نه بزرگ نه وحشتناک. فقط یک اتفاقه.

تغییر سرنوشت می تونه ناشی از یک اتفاق ساده باشه. اتفاقی که شاید خودت هم درش دخیل نباشی. مثل افتادن سیب از درخت.می تونه ساده باشه خیلی ساده. به سادگی باز نشدن پیچ دستگاه اکسیژن تو 10 ثانیه سرنوشت ساز اتاق عمل. می تونه به کوتاهیه زمان تزریق یک آمپول باشه. اتفاق می تونه ترافیک شهر تهران باشه در یک غروب بارونی. میتونه بسته شدن یک در باشه درست روبروی صورت تو وقتی با نفسهای خسته پای راستت روی پله آخره. اتفاق لازم نیست خیلی بزرگ باشه. لازم نیست وسعت جهانی داشته باشه.ولزوما یک فاجعه نیست.

هر چند می تونه فاجعه آفرین باشه. اتفاق می تونه فقط یک اتفاق ساده باشه . به سادگی ورق خوردن دفتر زندگی تو. یه فصل تازه. خوش یا ناخوشش به همون اتفاق کوچک بستگی داره. و معمولا کسی مقصر نیست.              

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:1 توسط سلماز |


اسم یک غذای معروف هندیه. که مربوط میشه به جنوب هند. اولین بار که این غذا رو خوردم واقعا ازش لذت بردم. البته من خیلی خوش خوراکم.و از غذاهای جدید لذت میبرم و مزه های جدید اکثرا برام خوشاینده .

دقیقا نمیدونم چطور درست میشه. انگار آرد برنج رو آب میکنن و میزارن بمونه تا ترش بشه بعد با آرد و ادویهء ماسالا خمیر درست میکنن و اونو خیلی خیلی نازک مثل یک کاغذ باز میکنن و توی یک تابه مخصوص- مثل کفگیرهای خودمون- می پزن. بعد موادی رو شامل سیب زمینی یه جور سبزی مخصوص نارگیل چرخ شده و پیاز داغ و خدا کیلو فلفل داخلش میگذارند و دو طرف خمیر رو روی هم میارن. –به شکل بادبان-. و با یک ظرف سس- خورشت مانند- و نارگیل پودر شده و سرخ شده سرو میکنن.

طریقه خوردن: باید یک تکه از نون رو با پنجولای مبارک کنده – با یک دست- و کمی از مواد رو با نون برداشته و داخل ظرف خورشت –سپس داخل ظرف نارگیل زده و در دهان مبارک بذارید- توجه داشته باشید این عملیات باید با یک دست انجام بگیرد- بعد از 30ثانیه احساس خواهید کرد که تمام امعا و احشایتان آتش گرفته. به گیرنده های خود دست نزنید. خوردن آب و ماست حتی یک بشکه دردی از شما دوا نخواهد کرد. شما کاملا سوخته اید و هم اکنون میتوانید پای پیاده تا ایران بدوید.نکته جالب : اگر می خواهید هنگام خوردن این غذا دقایق شاد و مفرحی را تجربه کنید همسفره همسر جان بنده شوید. چون بطرز خنده آوری با اولین لقمه رنگ قرمز از قسمت گردن بالا کشیده و بعد چانه- بینی – پلکها وبه پیشانی نرسیده عطای این غذای خوشمزه را به لقایش مبخشد و می توانید سهم او را هم بخورید. این پست ربطی به بقیه نوشته هام نداره چون این چند روزه به علت سرما خوردگی فقط سوپ خوردم الان هوس ماسالادوسا کردم.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 17:39 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


پیوندها

چهل و هشت
فرشاد
مهتاب
کتایون
بهار
ماری
نفیس
هیسنا
گاهنامه ندا
پروانۀ کوچک
آن سوی مه
دل کوچولو
آفتاب ناز
سودابه
نلیا
لاله
پونه
رها
کتی
کورال
نیلسا
کیهان
امرتات
سپیده
مرجان
سرگشته
سودابۀ دیگر
تقویم صبورا
شکلات تلخ
آزاده نیلی
سوماپا
پیاده رو
کلپاسه
یک کارگردان
لبخند و زهرخند
دفترچه خاطرات
لحظه های ناب
کافه جویبار
هستی
نیلوفر
مهرگان
مقالات علمی رایگان
یکی از همین آرشها
تحلیل مسائل اجتماعی
خاطرات یک تدوینگر جوان
دلم برای باغچه می سوزد