تبليغاتX
یادداشت های روزانه من

اشتباه نشه ...من با دین کاری ندارم-اصلا- با ادمهای مومن هم هیچ مشکلی ندارم-به هیچ وجه- خودم دوستای مومن زیادی دارم که از این جنس نیستن .  حرفم چیز دیگریست.

دیدین آدمایی رو که همه عمر دارن ادای یکی دیگه رو در میارن؟ { منظورم نقاب نیست. همه نقاب داریم بالاجبار.به قول دوستی بی نقاب بچه هان} منظورم اوناییه که جلوی دیگران نقش یه آدم دیگه رو بازی میکنن که با عقاید و فرهنگ و سلایقشون فاصله داره. مثال میزنم :

در یه جمع همه دارن یه شو میبینن. یک آقایی با دیدن – فرضا شکیلا- که داره میخونه سرشو میندازه پایین که مثلا چشمش به نامحرم نیفته.و اینکار رو تعمدا طوری انجام میده که شما حتما متوجه بشین –شایدم تو دلتون میگین چه آدم چشم پاکی- بعد میفهمید ایشون میشینن فیلمهای آنچنانی نگاه میکنن ککشون هم نمی گزه – البته حتما به صورت خانمهای نامحرم فیلم نگاه نمیکنن.

یا مثلا خانم فوق محجبه ای رو میشناسید که انگار از شکم مادر با چادر دنیا اومده. یک پست مهم دولتی هم داره. بعد یک عکس قدیمی به دستتون میرسه- اتفاقی- و با کمال تعجب خانم محترم رو میبینید دست در دست فروغ فرخزاد و کنار فریدون فرخزاد – با مینی ژوب.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یا اصلا اینا هیچی. دقت کردین جدیدا چقدر این آدمایی که رد مهر رو پیشونیشونه زیاد شدن؟ قدیما فقط اونایی که خیلی خیلی خیلی نماز خون بودن و اکثرا پیرمردا رد مهر داشتن اما الان مثلا یک حاج آقای 20 ساله رو تو تلویزیون نشون میدن که داره نطق میکنه و یه رد مهر گنده هم رو پیشونیش داره. یکی نیست بگه بچه تو این 5 سال مگه چقدر سر به مهر بودی؟؟؟؟؟؟

به کجا داریم میریم؟؟؟؟؟؟ جاببکه ظاهر آدمها ملاک خوب بودنشونه. نه انسانیتشون- نه علمشون- نه شعورشون- نه قلبشون.

آقا – خانوم- فقط ظاهرت رو حفظ کن.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 19:34 توسط سلماز |


بیش از دو سال از کابوسمان می گذرد و هنوز در آن غوطه وریم.

دیگر غم تمام وجودم را تسخیر نکرده است. دیگر فغان نمی کنم . زاری نمی کنم.دیگر قلبم بر در و دیوار سینه ام نمی کوبد. سرم اما هنوز پر از فکرو خالی از اندیشه است.هنوز اما به او که نگاه می کنم در خلوت خود خاموش میگریم و نمی فهمم که میگریم. غم مانند دردی تلخ در قلبم ته نشین شده است. هر از گاه به تلنگری تمام وجودم را پر میکند بعد دوباره ته نشین می شود. همیشه هست با من . گه گاه رنگ بی رنگی میگیرد. بیش از دو سال میگذرد. در هجوم سیاهیهای غم شادی گه گاه سایه روشن میشود. شادی حضور دوستانمان وآنها که دوستمان دارند. احساس خوبیست. وقتی در مه قدم میزنی و میدانی که تنها نیستی. دستهای گرم و بی ترحمی را بر شانه هایمان احساس میکنیم و سرشار میشویم از همراهی همراهان همدل. نه- از بار اندوهمان نمی کاهد اما بر دوش کشیدنش را آسان میکند. و ما ادامه می دهیم - ادامه می دهیم...

احساس خوبیست. هدایت برادرانه می کوشد رهایمان کند از بندهایی که به بندمان کشیده ست-سپاس-

محسن برادرانه می کوشد لبخندی بر قلبمان حک کند -سپاس-

نازنینم خواهرانه می کوشد شعرگونه به رویایمان ببرد-سپاس.

الهام خواهرانه چشمانش تر می شود- همدلست- سپاس.

آرتمیس هر روز در شاد و غمگینمان حضور دارد -سپاس.....

و همهء آنان که رنگ خونشان با ما یکیست حضور دارند-سپاس.

ما لبریزیم از مهر بی حدتان- از بودنتان-با تمام کج خلقی هایمان. ماندنتان.

و امروز در این دنیا که دنیای واقعی نیست قلبم را میلرزانید به محبتی - واقعی.

(شادیگونه-آرش) .(مهتابگونه و پاک -مهتاب).(شعرگونه-نیلسا). (به دعایی- سودابه).( به آرامشی- نفیس). (به اندرزی- پونه) و به نامه ای - محمد یوسفی.

سپاس.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 1:59 توسط سلماز |


از دید شما خوشبختی در چیه؟ با این حساب آیا احساس خوشبختی می کنید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:21 توسط سلماز |


دیروز طی یک گفتگوی پر روغن و ادویه با یک دوست جون جدید- مهتاب عزیز- یاد یک ماجرای هندی افتادم که چون جنبه هنری و فرهنگیه زیادی داره تعریف میکنم. – آقای آرش به زیبایی شناسی هم مربوطه-

چند وقت پیش عروسیه خواهری بود ما هم دیدیم حالا که آلا گارسن کردیم بد نیست با آقای همسر بریم چند تا عکس هندی بندازیم. که رفتیم و انداختیم. – تکی و عشقولانه- چند روز پیش بعد از هزار بار زنگ زدن و ناز کشیدن- عکاسباشی می گفت عکساتون خیلی هنریه و وقت می بره- بلاخره عکسامون حاضر شد – خدا تومن هم پرداختیم – در پاکت رو که باز کردم – فکر می کنید اولین واکنشم چی بود؟؟؟ ها

عکسامون فوق العاده جالب بودن.

بذارید اول یک پیش زمینه ذهنی از قیافمون ایجاد کنم. من: معمولی با یک دماغ عمل نکرده.

آقای همسر : فتوکپی برابر اصل راج کاپور.

حالا عکسا چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایشواریا رای با یک بینی فوق شیک عمل کرده و یک آقای فوق اینگیلیستانی – که فقط موهاش رو زرد نکرده بودن.

خلاصه از اون روز ما با این عکسا داستانها داریم. به قول آقای همسر این عکاس بود یا جراح مماخ. ؟ ولی واقعا عکاس هنرمندیه من که عاشق خودم شدم.همه عکسا رو زدم به در و دیوار اتاقم – البته من از قبل هم عقده عکس داشتم همه زندگیم پر عکسه- خلاصه اعتماد به نفسم خیلی بالا رفته . مخصوصا کنار آیینمم زدمشون – به کسی نگید- صبح که از خواب پا می شم می گم اگه این منم پس اون یکی کیه؟؟؟؟ راستش هر وقت یکی میاد عکسامو میبینه خودمو گم و گور میکنم که مقایسه لحظه ای نداشته باشن. – الهام جون بخاطر همین اون روز از اتاق رفتم بیرون.

یکی نیست بگه پدر آمرزیده ما عکس گرفتیم که اگه بعد 10سال رفتیم سراغ آلبوممون یاد جوونیامون بیفتیم و عروسیه خواهری نه یاد ایشواریا رای و دوست اینگیلیستانیش .

همه زندگیمون شده نشون دادن اون چیزی که نیستیم.

بماند که حالا عکاسه شایدم می خواسته بگه شما چقدر عقب مونده اید که در این اپیدمیه عمل بینی هنوزم دماغتون تو مایه های خرطومه فیله- البته به این حادی هم نیست-

نتیجه اخلاقی: 1- دماغتون رو عمل کنید اعتماد به نفستون میره بالا و عاشق خودتون میشید.

2- برید به آدرس زیر و یک عکس بگیرید- خصوصا دم بختهایی که خواستگار خارجی دارن- تضمینش با من . اگه ننه فولاد زره هم باشید آنجلینا جولی از آب در میاره.

مشت – به کسر میم و شین- عکاسخونه آبجی افشار.

3- قابل توجه عکاسان : نفس عمل مهم نیست هنرتونم کشکه. برید عمل دماغ در عکس یاد بگیرید تا براتون تبلیغ کنم. نون تو این کاره.

حالا هر موقع با هم به عکسا نگا میکنیم اول من یه آه می کشم و می گم حیف شدم اگه زنت نمیشدم با این عکس حالا2500تا خواستگار از کل دنیا داشتم بعد هم آقای همسر میگه منم همینطور.

بخاطر همین قراره بده ازش یک بیل بورد بسازن چون در عمرمون دیگه انقدر خوشگل نخواهیم بود.

قاضیان این پرونده: آقای هدایت و الی جون- آقای فرشاد و نازی جون.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 2:19 توسط سلماز |


تاحالا شده دلتون بخواد خرخره یک نفر رو بجویید. یا بپرید بالا بعد مثل جکی چان جفت پا بزنیدزیر چشم یارو. یا واستین جلوی یه در سنگین –مثل در خونه ما- بعد که طرف اومد رد شه در رو ببندید که بمونه لای در . یا از پاهاش جلوی تلویزیون آویزونش کنید که برنامه ماه عسل رو که مهمونش حامد کمیلیه ببینه. یا چشماتون رو محکم محکم ببندید و دهنتون رو باز کنید و هر چی از دهنتون در اومد بهش بگید ...

اما عوض همه اینکارا مجبور بشید یا صحیحتر بگم خودتونو مجبور کنید که  یه نفس عمیق بکشید-البته اگر از ناراحتی نفستون در بیاد- و سینی چایی رو در حالیکه دسته هاش رو محکم فشار میدید جلوش بگیرید و با یه لبخند زورکی که از صد تا فحش بدتره بگید – خواهش می کنم بفرمایید چایی- بلکم یه چیزی بخوره و دهنشو ببنده . یکی دو تا صلوات هم تو روح  پدر مادرتون بفرستید که همه عمر یادتون دادن- تو خانوم باش-. البته یادم نرفت خدا رو شکر کنم که اینگونه موجودات فضایی  که فکر می کنند عقل کل عالمن و   ما رو مرهون الطاف خودشون میکنن هر صد سال یکبار – روز جهانی جهانگردی- گذارشون به خونه ما میفته .

از طرفی نمیدونم واقعا کاری که پدر مادرهای ما کردن درست بوده و از جهتی  فکر میکنم که درسته . آدم که نمیتونه هر روز بخاطر اختلاف نظر یا عقیده اش  با مردم درگیر بشه. و اصولا تجربه نشون داده بحث کردن با افراد بیفایده ست . چون اغلب ما فقط منطق خودمون رو قبول داریم و همه چیز رو از دریچه چشم خودمون میبینیم. حتی کسی که نظر ما رو می خواد در واقع نظر شخصیه ما رو نمی خواد فقط میخواد که تاییدش کنیم – من خودم امتحان کردم به کسی که اصرار داشت نظر کارشناسی منو بدونه نظر واقعیمو گفتم. نتیجه: چون برخلاف خواستش بود کار خودشو کرد .احتمالا هم تو دلش گفته این بابا هیچی حالیش نیست.

-البته در همه چیز استثنا هم وجود داره-

نتیجه گیری اخلاقی اینکه نظراتتون رو برای خودتون نگر دارید. و در وبلاگها به جای نظر بدهید بنویسید تایید کنید.

قابل توجه دوستانی که می خواهند در این مورد نظر بدن : من جزء استثنا ها هستم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 13:11 توسط سلماز |


پدر به پسر: برات یه دختر خوب سراغ دارم.

پسر: اما من می خوام با دختر مورد علاقم ازدواج کنم.

پدر: اما این دختر بیل گیتسه.

پسر : اگه اونه قبول میکنم.

پدر میره پیش بیل گیتس.

پدر: برای دخترت یه پسر خوب سراغ دارم.

بیل گیتس: اما دخترمن کوچیکه قصد ازدواج نداره.

پدر: اما پسره معاون بانک جهانیه.

بیل گیتس: اگه اینطوره قبول می کنم.

پدر میره سراغ رییس بانک جهانی.

پدر: یه معاون خوب براتون سراغ دارم.

رییس بانک جهانی: اما من معاون نمی خوام چند تا دارم.

پدر : اما اون داماد بیل گیتسه.

رییس بانک جهانی: اگه اینطوره قبول میکنم.

نتیجه: حتی اگه چیزی نداشته باشی میتونی بهترینها رو به دست بیاری.

 

اینا روسورمه از یک بریده روزنامه برام خوند.

نتیجه گیری من و سورمه: اگه به ما بگن پسر بیل گیتس اومده خواستگاریت . الانم پشت دره قبول می کنی؟ می گیم: بره گمشه.بیل گیتس دیگه چه خریه که اومده خواستگاری ما.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:15 توسط سلماز |


هرگز امید رو از کسی نگیرید. شاید این تنها چیزی باشه که داره.{ نمی دونم از کیه}

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 21:10 توسط سلماز |


وقتی تو دو بار

سپس سه بار

بعد باز دو بار در بزنی

ای آلکوس عزیز

چهره ات را خواهم دید

در چشمانت دو کوره آتش نهان داری

در سینه ات هزار دل

نا امیدیت را به آهنگ پتک می کوبد

...

در اندیشهء گریختنت هستم

تو را در زندان تنگت می بینم

که نخستین رقص را

بر مرگ خویش می رقصی

-          یک مرد – { اوریانا فالاچی} رو یکی از روزهایی خوندم که انسان متفاوتی بودم با آنچه امروز هستم. با –یک مرد – گریه کردم.به هق هق. و خندیدم.به قهقهه. و رنج کشیدم و شکنجه شدم.و زندگی را دوباره تجربه کردم.

-          امروز با اینکه انگار همه چیز برایم حکم هیچ است – می اندیشم- به مردان سرزمینم. آنها که –یک مرد- اند . و می اندیشم کدامیک بهتر است؟؟؟؟

{ اینک لحظه رفتن است. هر یک از ما به راه خود می رود : من به سوی مرگ شما به سوی زندگی . کدامیک بهتر است ؟؟؟؟ تنها خدا می داند}

                                            افلاطون

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:50 توسط سلماز |


یه روز تو پرسه زدنهای بیحوصلهء وبلاگی ام متنی رو دیدم که مدتها پیش دغدغه فکریم شده بود و جوابی یراش نداشتم. الانم ندارم فقط منو برد به دورها یکی از روزهای 15-16 سالگیم.

اون روز خونه یکی از دوستانم عکسی رو دیدم که لا به لای همه عکسای روی میز انگار متفاوت بود. نمی دونم چند دقیقه نگاهش میکردم. چهرهء شاد شاد از یک زن با خنده ای از ته دل که دستاش رو شونه مردی بود . و دستهای مرد شادتر دور کمر زن حلقه شده بود. عکس لحظه ای بود از یک رقص شاد و عاشقانه.تو عالم نوجوونی انقدر برام جالب بود که نتونستم جلوی حس فضولیم رو بگیرم و دوستم توضیح داد : پسر داییم و خانمشه. گفت که چقدر زوج دوست داشتنی ای هستن و چقدر به هم میان و چقدر مرد  خوبیه و چقدر زن خوبیه و در همه فامیل نمونه اند. از آشناییشون گفت که همسایه بودن و مرد بعد گشتنها وگشتنها گرد جهان یار رو در خونه خودش یافته و الان تو یکی از بهترین نقاط دنیا زندگی عالی و عاشقانه ای دارن. اون عکس منو کشوند به دنیای اونا و بقیهء عکسهایی که دوستم داشت. چند عکس از عروسیشون و چند عکس جدید از اونور آب- شاد در آ غوش هم- عکسهایی از این دست زیاد دیدم که اکثرشون بیشتر از اونکه یک لحظه واقعی رو نشون بدن فقط ژستهای عاشقانه داشتند اما هرگز در تمام زندگیم عکسهایی مثل اون عکسها واقعی ندیدم. انگار حقیقت زیبای زندگیشونو نشون میداد. و هرگز عشقی رو اینطور به وضوح از یک عکس لمس نکردم. تمام اون روز رو خیره به عکسها گذروندم. –سالها گذشت – دوستم ازدواج کرد . من هم . و مرد تو عکس رو کاملا فراموش کرده بودم تا...

یک روز در یک مهمانی منزل دوستم دیدمش. همراه با زنی که زن توی عکس نبود- نمی دونم اونم متوجه حیرت من شد- روز بعد از دوستم داستان رو پرسیدم . سری لز روی تحسر تکون داد و گفت –ازش جدا شده- گویا مدتی بوده که بهش مشکوک شده و کنترلش می کرده تا اینکه متوجه میشه با مرد دیگری رابطه داره و ... بعد طلاق و بازگشت به ایران و تنهایی و انزوا و به اجبار اطرافیان ازدواج مجدد. اولین بار بود همچین داستانی می شنیدم که واقعی بود و گوشام باور نمی کرد. از اون روز تا به امروز می پرسم چرا و جوابی براش ندارم . من که شدیدا طرفدار حقوق زنان هستم – حتی گاهی ناحق – اینجا وا میمونم . نمی دونم چه حسیه. بین سر خوردگی و خجالت حتی از شنیدنش واز جنس او بودنش .

گاهی باید فقط جای اون آدم باشی تا عادلانه قضاوت کنی برای همین دلم می خواست یه چیزی مثل یک فراخوان تشکیل بشه و از زنایی که داستانی  مثل زن تو عکس یا زن فیلم – بی وفا- داشتن بپرسن چرا؟

می دونم که برای هر کاری دلیلی وجود داره . دلیل اینو اما نمی فهمم. شاید کمبود محبت- شاید بی پولی- و شاید فقط یک اتفاق ساده که قراره مسیر زندگیه دو نفر رو عوض کنه- شاید به همون علت که خیلی از مردا زندگی خوب و خوششون رو با داشتن یک زن خوب به خاطر وجود زن دیگری خراب می کنن. نمی دونم. اگر مردی هستید- اگر زنی هستید –با داستان مشابه بدون اسم بدون مشخصات فقط بگید چرا؟

و یا اگر عقل کل هستید و می دونید به من هم بگید.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:47 توسط سلماز |


 می خواستم از شادی بگم از روزهای آفتابی. از پرسه زدن زیر بارون پاییزی . می خواستم از اتاقک زیر پله بگم می خواستم از بادکنکهای رنگی بگم از گاز زدن گلابیه زرد زیر بارون....-روزهای شاد من و نازی-

می خواستم از سالهای بعدش بگم . روزهای سبز دانشکده. روزهای خنده های تمام نشدنی من. روزهای دویدن و دویدن. روزهای برف و اسکی . روزای بستنی خوردن هر روز غروب . روزای رقصیدن ورقصیدن. روزای شاد من و لیلا-

می خواستم از سالهای بعدش بگم .  روزایی که طعم گس دوست داشتن می داد. روزای چراغ تماشا. قیطریه. جمشیدیه. روزایی که فصل شعر تو بود. آغاز دلدادگیه ما. روزای تور سفید . دسته گل رز. روزای شاد من و تو-

می خواستم از سالهای بعدش بگم. روزای کار . روزای تلاش بی وقفه تو. روزای ترش و شیرینه بی پولی. روزای قبل از سحر رفتنهای تو – دم غروب به انتظار ایستادنهای من. روزای غربت شاد ما .روزای یک لیوان چای داغ کنار پونه های باغچهء صاحب خونهء آفتابیه ما . روزهای شاد کرج-

می خواستم از سالهای بعدش بگم. روزای برگشتن ما. روزای خوب خونواده من خونواده تو . خونواده ما.روزای گل کردن درخت تلاش تو- صبر من . روزای شاد پیک نیک. النگدره. جوجه کباب زیر بارون. روزای نقد فیلم .نقد کتاب . روزای شاد شب نشینیهای طولانی ما. –پایان روزهای شاد ما-

می خواستم از آغاز بگم دیدم ناغافل به پایان رسیدم .

می خواستم از شادی بگم دیدم گونه هام خیس خیس.

می خواستم ازخدا بگم دیدم که قلبم خالیه.

شاید یه روز دستی که روزای شاد ما رو ورق زد یاری کنه کی می دونه پشت این ورق چیه؟

شاید یه روز از سالهای دور از سالهای بعد بگم . از روزای قد کشیدن تو. خندیدن تو .دیدن تو .دویدن تو .حرف زدن تو . بازی کردن تو.روزای شاد ما و کوچک ما.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 19:6 توسط سلماز |


همه ما یه نقاب داریم که همیشه رو صورتمونه. گاهی اگه دلمون بخواد- اگه در شرایطش قرار بگیریم- و اگر بخوایم طرف مقابل یک لحظه خود اصلی ما رو ببینه- کنارش می زنیم .با همون نقاب زندگی می کنیم و گاهی با همون نقاب می میریم .

تعداد آدمای بی نقاب شاید به اندازه انگشتای یک دستم نباشه- بقیه اما همه زوروی تمام عیارن .

این نقابا لزوما همشون بد نیستن.

خیلیاشون برای اینه که خوش قلبا رو بد نشون بده –خیلیاشون واسه اینکه بد قلبا رو خوب – بعضیاشون فقط برای اینه که یه پوشش باشه که کسی از چهره ات راز درونتو نخونه بعضیاشونم واسه اینکه نشون بدن شما خوب و خوشین تا عزیزاتون غصه نخورن . . . .

مثلا آقای همسر یک نقاب سبز خال خال پشمی داره که خونسرد و بی خیال نشونش میده. وقتی بی نقاب نگاش می کنم مبینم: خوشحالم هست- وقتی غمگینم هست – وقتی تنهام هست- بودنش از جنس خودشه ساکت و تسلی بخش . گاه از گوشه و کنار می شنوم که داره راهی رو هموار می کنه که من قراره برم  پس بی خیال نیست فقط زیر نقابه.

مثلا آقای پدر همسر. یه نقاب آهنی قرمز داره که تقریبا همیشه رو صورتشه .من اما ناباورانه نگاهش می کردم وقتی که بی نقاب جلوی چشمای متعجب من زانو زده بود و اشک می ریخت . و مرد آهنیه قرمز من تنها کسیه که وقتی به آخر می رسم زانو به زانوش می شینمو با چشمای خیسش درد دل می کنم.

تا حالا یه مرد شیشه ای رو با نقابه آهنی دیدین؟

یا مثلا آقای دوست. اون که دیگه محشره . حرفاش آبیه- فکرش آبیه- یه نقاب آبیم زده. یه روز که تو بادنقابش کنار رفت دیدم که قرمزه. هنوز گیج و متعجب نگاه می کردم که دیدم سرخه- اما کم رنگ – اصل کم رنگ نمی شه . بی رنگ نمیشه- گذر زمان نقابشو رنگ پریده کرده بود خوب که دقت کردم دیدم اصل زیر اون نقابه قرمزه

آبی آااابیه آبی –

تا حالا یه مرد آبی رو با یه نقاب آبی دیدین؟

شما چه نقابی دارین؟

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:20 توسط سلماز |


می گفتم این اواخر حوصله دیدن هیچ فیلمی رو ندارم و دلم می خواد فیلمی ببینم که احتیاج به فکر کردن ویا حتی لذت بردن نداشته باشه . مثل فیلمای هندی یا شبه هندی که قربونش برم کم نیستن...

و چون فکر می کردم واقعا اینطور دلم می خواد یه ظرف چیپس و دو لیوان چایی وشکلات میذاشتم کنارمو از اینجور فیلما می دیدم .تا اینکه دو شب پیش فیلم ابی رو دیدم . حدود یک هفته ای می شد که گذاشته بودمش کنار تلویزیون اما هر بار چشمم بهش میفتاد تو دلم می گفتم ولش کن حوصلشو نداری .

شب فیلمو گذاشتم نه چیپس خوردم نه چایی نه شکلات .نه پلک زدم نه نفس کشیدم . دیدم . واقعا دیدم . همپای بینوش نگاه کردم قدم زدم حس کردم و به اویز ابی چشم دوختم.

چرا فکر می کردم حوصلشو ندارم؟ چرا فکر می کردم دلم نمی خواد هیچ فیلم خوبی ببینم ؟ چرا فکر می کردم از چیزی لذت نمی برم؟ پس چرا حوصله داشتم دیدم .دوسش داشتم و ازش لذت بردم ؟؟؟؟؟

خودمم نمیدونم مثل همین وبلاگ که با اصرار می گفتم حوصلشو ندارم چیزی توش نمی نویسم و دوستی با اصرار گفت می نویسی و نوشتم و حوصلشو داشتم . عجیبه چرا اینطوری شدم ؟ خودمم نمی دونم چی می خوام. ادم سیاه و بدبینی شدم – نسبت به خودم – حالم از اینجور ادما بهم می خوره حالا خودم شدم یکی از اونا .

بزور می خوام چیزی رو از وجودم حذف کنم که انگار جزیی از وجودمه و خودم خبر ندارم .

چند وقته که خوابم ؟ یا خودمو زدم به خواب ؟ چند صد تا از دوستامو گذاشتم کنار با این حس که حوصله ندارم ؟ چرا امتحان نکردم ؟ اینقدر بد و خرابم ؟

چه حال عجیبی دارم . انگار یکی از منه در من- یکی غیر از منه در من- در هم و بر همم.

چطور می شه یه ادم واقعا ندونه چی دوست داره/ بی ادا ندونه چی می خواد چی نمی خواد؟

این مرز دیوونگیه؟؟؟  ازش گذشته؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 14:38 توسط سلماز |


سریال میوه ممنوعه رو می بینید ؟ اگر مثل من یه خط در میون هم می بینید فکر کنم حداقل داستانشو میدونید.سوال:

اگر خانوم هستید:جای خانوم حاجی بودید چکار می کردید؟{دور از جون }

اگر اقا هستید:جای حاجی بودید دلتون می خواست چکارتون کنن؟{دور از جون خانمتون}

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 22:38 توسط سلماز |


امروز با سه تا از دوستانمون رفتم النگدره .

لعنت به این خاطرات . لعنت به این حافظه.

وقتی ماشین تو پیچای جاده می پیچید و نگاه من لای درختا گم می شد باز یاد گذشته افتادم . . .

روزی که بعد چند هفته برنامه ریزی تونستیم با هم بریم جنگل .

من و تو هدایت و الی ارتمیس و سعید . چقدر خوش گذشت...

-         کباب درست می کردی – یادته – ومن نگاهت می کردم لبریز از عشقی شاد و بی خیال . می دونستی عاشق قهقهه هاتم ؟ مدتهاست ندیدم . می خندی – گه گاه –اما اونی نیست که من دوست دارم.

-         وتو درس چوب شناسی می دادی – این درختا درخت ... هستن . گونه های نادر. – یادته هدایت - 

-         وتو از شمع سازی حرف می زدی از قالبهای شمعی که تو خریدی و ما ساختیم – یادته الهام-

-         وتو مست حضوری بودی لا به لای درختای سبز و من نمی دونستم تو دلت – هنگامه – ای بر پاست . – یادته ارتمیس-

-         وتو که با تعجب گفتی پاشین ببینین نیم ساعته داره بارون میاد جاده خیس خیس – یادته سعید-

یادتونه بارون میبارید و ما خیس نشدیم . زیر درختا نشسته بودیم فارغ از هر غوغایی- هر بارشی.

انگار خواب بودم- انگار خوابم – انگار تو یه رویای شیرین راه می رفتم – انگار هزار سال گذشته .

صدای خنده های بی خیالی توی گوشم می پیچه سرمو تو دستام می گیرم و مثل همیشه زمزمه می کنم

خدایا با من چه کردی ؟

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 18:2 توسط سلماز |


روزی ما ترانه هایمان را باز خواهیم یافت . ستاره هایمان را- شادیهایمان را.

روزی دوباره  پنجره ها را باز خواهیم کرد. پرده ها را از غبار غم خواهیم شست .و اشکهای چکیده بر گونه ی گلهای قالی را خواهیم زدود.

روزی دوباره دفتر خاطراتمان را به شادی باز خواهیم کرد و تک تک غم نامه هایمان را به دست باد خواهیم سپرد.

و من می بینم …

روزی را می بینم که دیگر هرگز – هرگز نبینم نم تلخ اشک را در عمق چشمان تو که سخت و نا امیدانه از من پنهانش می کنی .

و روزی را به انتظارم که انتظارم به انتهایش نزدیک شود.

من ایستاده ام تو ایستاده ای.

ما ایستاده ایم در انتهای افق – همانجا که می گویند شب به پایان می رسد و روز اغاز می شود …

اغاز می شود و ما نظاره گر خواهیم بود .

ان روز تو را می بینم که ایستاده ای در انتهای افق و خورشید از اندام تو بالا می کشد و دستها ی تسکین بخش و بخشنده تو تقسیم می کند بارقه های نور و شادی را برای همانان که عزیزترینند برای ما . و چشمهای نگرانشان پر می شود از شادی . امید .

ان روز نوبت ماست .

روز من روز تو و روز کوچک ما.

گر چه دیر- گر چه دور خواهد رسید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:40 توسط سلماز |


یکی بود یکی نبود .یه خرگوشی بود که یه روز تو سوراخی می افته که یک شکارچی بزرگ کنده بود. سوراخ خیلی گود بود و خرگوش هر چی تلاش کرد نتونست ازش بیرون بیاد .دوستای خرگوش پیداش می کنن اما اونا هم نمی تونن بیارنش بیرون .براش خوراکی میارن که از گرسنگی نمیره .گاهی هم باهاش حرف می زنن که حوصله اش سر نره . خرگوش ماهها در اون سوراخ میمونه . گرسنش نیست جاش هم گرم و خوبه اما اون دلش می خواد بیاد بیرون .از تو سوراخ اسمون رو می بینه وپرنده ها رو و ستاره ها رو ...

کسی میدونه خرگوش چطوری می تونه از تو سوراخ در بیاد ؟

این روزا مادر بودن خیلی سخته .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:4 توسط سلماز |


چند روز پیش یکی از دوستانم موضوع جالبی رو برام تعریف کرد . دوستم می گفت: حدود یک هفته پیش یک خانواده شامل دو زن جوان و یک مرد دراپارتمانشون ساکن شدن. طبق تحقیقات محلی فهمیدن که دختر کوچیکه خواهر خانمه اقای مستاجر است که دانشجوست و چون جایی رو نداشته در خونه خواهرش ساکن شده. دو روز بعد زن و شوهر بدلایل کاری از شهر خارج می شن باز هم طبق گزارش همسایه ها دخترک گویا کمی سر و گو شش می جنبیده . به گزارش همسایه طبقه اول دخترک یک شب دیر میاد . روز بعد با دوست جونش میاد{البته همسایگان محترم نتیجه گیری کردن که دوست جونشه نه مثلا یکی از اعضای خونوادش یا برادرش یا نامزدش یا ... }روز بعد تو خیابون می بیننش که دو سه تا ماشین افتاده بودن دنبالشو... خلاصه همه اینا با ذکر ساعت دقیق ورود و خروج توسط همسایه ها ثبت وبه شوهر خواهرش تحویل می شه ایشون هم بلافاصله دخترک رو مرخص می کنه . اینکه چه اتفاقی برای دخترک افتاده نه دوستم می دونست نه من. اما می دونم سرنوشت دخترک هیچ اهمیتی برای همسایه ها نداشته فقط همه شاد و راضی اند که یک دختر شیطونک از اپارتمانشون رفته . من به خوب و بد اعمال دخترک هیچ کاری ندارم مسلما رفتارش رو هم تایید نمی کنم اما واقعا ما چقدر مجازیم در حریم خصوصی زندگی دیگران وارد بشیم ؟ اگر همسایه ای واقعا ضرری به ما نرسونه چه مادی چه معنوی ایا درسته که اسرارشو بر ملا کنیم ؟یا رفتارشو در دادگاه خودمون به قضاوت بنشینیم ؟ ایا درسته به اسم امر به معروف و نهی از منکر به خودمون اجازه بدیم مسایل خصوصی افراد رو موشکافی کنیم و دستورالعمل صادر کنیم ؟ایا افراد در چاردیواری خودشون هم ازادی ندارن که مطابق با عقیده خودشون و نه همسایگانشون رفتار کنن ؟ { البته تا حدی که به زندگی دیگران اسیبی نرسونن} فکر کنم بیشتر عادت کردیم در امور دیگران تجسس کنیم و بعد یک بر چسب خوشگل و شسته رفته{دلسوزی یا نگرانی برای سرنوشت دیگران و...}روش بزنیم.. ایا بهتر نیست اول ار خودمون شروع کنیم .

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 23:23 توسط سلماز |


اگر یک روز از زندگیم مونده باشه فقط از دست خودم کفری می شم چون کلی آدم هست که دلم می خواد یک بارم شده قبل از مرگ ببینمشون و بخاطر انسانیت ومهر بی حدشون ومهمتر از همه بخاطر اینکه زندگیه خاکستری منو حتی برای چند دقیقه رنگی کردن صمیمانه تشکر کنم . الانم اینکارو می کنم چون – سق سیاه – شاید کار دستم بده.

-خانم ناهید قانع متشکرم . روزی که نوبت دکتر خودت رو سخاوتمندانه به پسر کوچولوی من دادی شاید نمی دونستی که چه از خود گذشتگیه بزرگی کردی . اون دکتر نتونست کاری برای پسر من بکنه اما تو تونستی یه چراغ در قلب من روشن کنی . هر شب ارزو می کنم توموری که در وجود مهربانته نابود بشه .

-آقای فتاحی راننده مهربان آژانس باران متشکرم . از دعای زیبا وصمیمانه شما . دعای زیبای شما گر چه گیرا نبود اما یه چراغ در قلب من روشن کرد

-ایران نصری خیلی خیلی عزیز هرگز محبت بیدریغ تو رو در حق پسرم فراموش نمی کنم  تو شاید خودت باور نداشته باشی اما بزرگترین و فوق العاده ترین دختری هستی که من در تمام عمرم شناختم . تلاش خستگی ناپذیرتو تحسین می کنم وقلب دریایی تو رو ستایش . در مقابل مهربانی تو زانو می زنم و می گم که هزار بار متشکرم. تلاشهای تو اگر چه اون نتیجه ای رو که می خواستی نداشت اما منو دوباره با زندگی اشتی داد . تو هزاران چراغ در قلب من روشن کردی.

-نیکی مهربان و پدرکرنی عزیز مارگریت –دکتر داس – خانم فرین جعفری –آقای برگوا- انتی مهربون –شی شی عزیز- فریما هانیه ونیمای عزیز –آقای بختیار – بهارخوبم و . . . هزار بار ازتون متشکرم . بخاطر دعاهای صمیمانهتون همراهی وهمدلیتون .

- هدایت و الی عزیز از شما هم متشکرم که مصرانه منو مجبور کردین چیزی بنویسم شاید می خواستین مجبورم کنید که کاری بکنم و از حال و هوای افسردگی بیرون بیام . شما موفق شدین . یک چراغ روشن برای شما.

-

-

-

هزاران انسان مهربانی که می شناسمتون یا نمی شناسمتون و فقط چند ساعت یا چند دقیقه در زندگی من بودید من اینجا هستم چون شما با مهربانی بی حد خودتون به یادم آوردید هنوز چیزایی هست که ارزش نفس کشیدن داره .

من اگر چه خستم و دلزده اما هستم . و گر چه خاموشم و تاریک هزار چراغ روشن از مهر شما بر دل دارم .

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:40 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


پیوندها

چهل و هشت
فرشاد
مهتاب
کتایون
بهار
ماری
نفیس
هیسنا
گاهنامه ندا
پروانۀ کوچک
آن سوی مه
دل کوچولو
آفتاب ناز
سودابه
نلیا
لاله
پونه
رها
کتی
کورال
نیلسا
کیهان
امرتات
سپیده
مرجان
سرگشته
سودابۀ دیگر
تقویم صبورا
شکلات تلخ
آزاده نیلی
سوماپا
پیاده رو
کلپاسه
یک کارگردان
لبخند و زهرخند
دفترچه خاطرات
لحظه های ناب
کافه جویبار
هستی
نیلوفر
مهرگان
مقالات علمی رایگان
یکی از همین آرشها
تحلیل مسائل اجتماعی
خاطرات یک تدوینگر جوان
دلم برای باغچه می سوزد