زرشك ، هل ، رازيانه هم ... مي دانيد بادبر است و پسِ غذاهاي نفاخ ، نافع ... آبنبات قيچي اصولا اين روزها مي چسبد ... پاي برنامه هاي شاد تلويزيون ... خصوصا فيلم هاي نقاشي شده لورل هاردي ... فيلم هاي جورواجور، این همه كمِدي ، زاييده ي كدام كمُد است ؟... لم كه مي دهي روي مبل ، پايت را هم روي ميز بگذار ، اين بار اتفاقي نخواهد افتاد ... نخواهي شنيد عزيزم ، پايت ! نه حتي اشاره اي ... مي داني ، او خسته است ... تمام روز در آشپزخانه آبنبات قيچي مي پخته و باقي روز را هم تند تند برنامه هاي آشپزي را مي نوشته ... نمي رسد ... تعدادش زياد شده و وقتش بنا به درخواست بينندگان بيشتر و بيشتر و بيشتر ... شب ها هم مي چسبد كه با يك ليوان چاي داغِ داغ پاي اخبار شبانگاهي بنشيني ... اين لامذهبين خوارج هم عجب جوان مانده اند ، پسِ 30 سال !! چه خوب همه جا امن و امان است ... و همه قلندرها بیشمار وبيدار ... آسوده بخوابيد ... مي تواني حتي در محفل " شب ها بفرماييد روضه " ات هم كاسه اي بلور پر كني و بچرخاني به تعارف و به لبخندي مهربان بگويي : بفرماييد ، خانگي است ... فقط حواست باشد ، النگوهايت خوب پيدا نيست . آبنبات قيچي چيز خوبي است اين روزها ... مي تواني يك مشتش را يواشكي توي جيبت بتپاني دور از چشم مادرت كه در اين گرماي تير ماه پاي گاز هي شكر آب مي كند و هي آبنبات مي پزد ، بروي پارك لاله بنشيني با دخترك روياي آينده ببافي ... مي تواني حتي دريك ظرف دربسته ي كوچك ببري دانشكده و با دوستانت بچشي و به پسرك ها كه پشت بوفه از فوتبال مي گويند و سر تيم مورد علاقه شان شرط بندي مي كنند ، ريز ريز بخندي ... آبنبات قيچي اين روزها مي چسبد ... ميكادو هم ... خرماي گردو تَپان هم ... نمي دانم حلواي رازيانه هم داريم ؟ يادم باشد با برنامه ي آشپزيِ" خانه ما "تماس بگيرم !یادم می ماند بپرسم :چرا آبنبات هایت همه شور می شود؟ چرا این همه چسبناک ؟ راه نفس را هم می بندد ! شاید شکرش به قاعده نیست ! نمی دانم ، می پرسم ... اين روزها اما " خانه ي ما" مدام اِشغال است ! آبنبات قيچي اين روزها "سخت" مي چسبد ... قهوه تلخ هم ... قهوه ي تلخ و آبنباتِ شورتلفيقي است از طعم روزهايي كه باد آرام آرام مي برد ، دور ... شايد روزي ، امروز، اسم یک كوچه شود ...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:1توسط سلماز |
از آدم ها به اندازه ي دست هاي خودشان متوقع باش ، نه دست هاي خودت. ...................................................................... مييزان دلتنگي ها به گنجايش و شلوغي قلب ها بستگي دارد ، نه شلوغي مغزها ، نه گرفتاريِ دست ها. ...................................................................... هر اتفاق يك نشانه است ، نشانه ها گاه ترازوي حماقتت را ، ميزان مي كند. ...................................................................... آنچه تواز "ديگري" مي خواهي ، اهميتش "يك هزارم" تصوير ميشود ... نخواه. ...................................................................... يك سگِ كوچكِ پا كوتاه سرگرميِ خوبي است براي اوقات فراغت ... .با نمك است ... با يك شكلات ، تمام روز ، براي تان دلبري مي كند ... قيمتِ چنداني هم ندارد ... تنها بدي آن ، شايد فقط وابستگي به كوچولوي دست آموزتان باشد ... دلسوزي هم ، دل رحمي هم ... حيوان است ديگر. ...................................................................... به عمل كار برآيد به سخن داني نيست ... يك بار ، دوبار ، ده بار ، شايد ... اين بار ، اما ، "كاري كن" ، ريشه ي باور را نخشكاني. ...................................................................... نمي دانم! ... از خشم كه لبريز مي شوي ، سكوت مي كني ، يا اين سكوت است كه از خشم ، لبريزترت مي كند؟ ...................................................................... رهايي در دست هاي توست ، اگر ، رهايش نكني. ...................................................................... پاسخ واضح است ... چشم ها كه آينه مي شوند ... ابديت مي شوي.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 22:40توسط سلماز |
بازگشته ام ... از اين سفر ، انگار يك عمر ... بي حاصل ... باز هم چراغ هاي اين خانه را روشن مي كنم و سر برشانه هاي او ، می گذارم آدم ها كه غرق در شادي هاي روزمره شان از كنارِ اندوهم می گذرند ، بگذرند ... سينه اش خيسِ خيسِ خيس ... نمي پرسد چرا ؟ نمي گويم :چرا ... این سه روز ، دنیایم را شسته ام ، آب رفته ... کوچک و کوچکتر شده ... به اندازه ی ما سه نفر ، فقط ... "هيچ جا خانه ي خودِ آدم نمي شود" پ.ن: یک کلمه را از فرهنگ لغاتم پاک کرده ام ...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:50توسط سلماز |