باز مثلِ سكوت ... مثل صفحه هاي نخوانده ... مثل همه روزهايي كه درد ، مگو بود ... مثل همه آن چه صدا بود و بي لمسِ نگاه هايي گذشت ، محرم و نامحرم ... مثل روزگارانِ پيشين ... دنياي كاغذ ها ، نخوانده ها ، ندانسته ها ، حرف هاي هميشه مدفون .
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:27 توسط |
اين هجوم مهر آميز را عاشقم … چندان با ما اختلاف سني ندارند اما همه مثل بچه هاي ما هستند … شايد براي آن كه بسيار زود "دو" شديم … از اين كه ميز دو نفره مارا با اضافه كردنِ صندلي هايشان هي بزرگ و بزرگ تر كردند ، از اين كه با شيريني ها و خاطرات شان ساعت ها را برايمان خوش كردند و از اين كه همه مي خواستند همراه رقص ما باشند و بودند و بخاطر تمامِ مهرباني هاي شان ، كودكي كردن هاشان . همدلي هايشان دوستشان دارم … عزيزند ، خوبند و هميشه در خاطرند .
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 2:48 توسط |
وقتي به آدم هاي كوچك كارهاي بزرگ بسپاري امر به آنها مشتبه شده ، روي جوبِ آب سد سازي مي كنند. - خطر سیل را جدی بگیرید.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 1:42 توسط |
بعضي آدم ها يك جور خاصي فراموش مي شوند ، خودشان ، خاطرات شان ... همان ها كه يك جاي خوبي تمام مي شوند ، بي دليل به جبر زمان نه به واسطه بي مهري هاي شان ... مي شود حتي آدم هاي روزي عزيزت هم باشند اما ، از همه دلتنگي هايت كه گذشتي و خاك سال ها كه روي نبودنش نشست ، مي شود كه به ياد نياوري ... شايد نه كه به ياد نياوري ، جور خاصي از ذهن ات مي گريزد ... آن قدر مي گريزد كه خسته مي شوي از پيگيري و ... فراموش مي كني ... يك جور خاصي فراموش مي كني ... مي شود آدمي باشد كه پس سال ها جايي نشانه اي از او ببيني و لبخندي پهن شود به وسعت همه روزهاي خوب كه بود و خوب بود ، روي صورتت ... نه به آن كه ببيني اش يا بشنوي اش يا سلامي دوباره ... هيچ ... به آن كه "هست "... كه فقط زنده است و هست ... حتي وقتي فكر مي كني سالخورده تر از آن است كه باشد ... گاه فقط بودني اين چنين همه روزت را خوش مي كند . بعد يك جور خاص همان طور كه زل مي زني به آن نشانه ، مي بيني هر چه مي گردي پي خاطراتت هي ليز مي خورد ... قرار نمي گيرد ... عاقبت فقط به يادت مي آوري كه چه" خوب بود " و چه خوب است كه كسي باشد در روزگاران ات كه برود اما ، يك جورِ خوبي يك جورِ خيلي خيلي خوبي ، ردي ازخوبْ بودن هاي بي خدشه اش برايت بماند . آن قدر که بی هیچ حسرتی بودن اش را ، حتی دور از دست هايت ... شاكر باشي.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:30 توسط |
بايد شايد مي گشته ام روزها پيِ سرگرميِ تازه اي كه همه سرهاي عالم را گرم مي كند و به من كه مي رسد نه به روز كه به ثانيه اي هم حواسم را نمي برد دورِ دور ... كه امروز خسته از همه گشتن ها و نيافتن ها بنشينم روبروي دلم روراست و صميمي و مهربان بگويمش كه چه مي خواهد و مهربان تر كمي گوش بدهم اش تا بفهمم آدمِ سرگرمي هاي تازه نبودم ... نيستم ... من آدم دلگرمي ها و دل مشغولي هاي كهنه ام ... آن چه دل گرم بودم به بودنش مي تواند سالها دلم را سرگرم كند آن قدر كه هيچ تازه تري را نخواهد ... نمي خواهد ... تازه ها را هم گوشه ي دلم بايد بگذارم بماند . گاهي نمي داني كه چيست ! شراب اگر باشد عاقبت اش ، آرام آرام جا مي افتد ... هر روز رنگين تر و مست كننده تر ، قيمتي تر مي شود ... دلت مي خواهد همان جا نگهش داري ، ماه ها ، سال ها ... چشمت پي هر گيلاس تراش دارِ زيبايي مي دود كه مظروفش كني به هر آن چه درخشان ترش مي كند ، زيباترش ... همدمِ لحظه هاي شاد و غمگين ات ... مثل رويايي سرخ مخمور مي كند همه ثانيه هايت را هم حتي ... نوش است به جامِ جان و پس مي زند همه دنياي ديوانه را به پشت پلك هاي بسته ات به لحظه اي مزمزه ي شيرين و گس ... حاصلش نفسي عميق و چشمي خمار و سرخوشي است . نشد ، سركه است لابد ، بي ارزش و بي قيمت . دور ريختني حتي اگر نباشد به درد ترشي انداختن مي خورد ، كه هر از گاهي چاشني اش كني ، نه بيش از آن ... حاصلش هم مي شود روي ترش كردن و چشم بر هم فشردن. " کجا شهد است این آبی که در هر دانه شیرین انگور است؟"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:39 توسط |